تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 17 آبان1387

آری به جرم خواستن ِ صبح راستین

سرب مذاب بود، جواب سؤال تو

حسین منزوی

عزیز من، سلام!

عبدالحسین جلیل‌خانیدر آن اردی‌بهشت، نایستادی، نماندی که ببینی حالم را. یعنی خشک و رسمی بود و به خیال همیشه‌ها و روزمره‌ها بود دیدار اول‌مان.

تا رفتی، ميثم [محمدی] پرسيد: «عبدالحسين عموی تو بود؟» و بعد مکث کرد و منتظر جواب من ماند که خیره مانده بودم به صورتش. داشتم به دنیایی پرتاب می‌شدم که آغوش تو نبود و سفیدی تن تب‌ناک‌ات را بخار کرده بود.

میثم با ملایمت و آرامشی که همیشه دارد و دوست داشتنی‌ست، حرف‌هاش را مزمزه می‌کرد. انگار چیزی را مرور می‌کرد که هنوز از آوار سنگینی تأثیرش درنیامده بود. گفت: «عموی تو توی بغل دایی‌ام [ابراهیم اصغری]، توی حیاط خانه‌شان جان داده».

لحظه، سنگ شد برابرم. عکس شد توی قاب ذهنم. دوربین را انگار از بالای بام خانه‌ای بکشند به درون حیاطی به تماشای معرکه‌ی خون و مرگ. و نزدیک و نزدیک‌ترش کنند به صدای خِرخِر خون، از تن یک مبارز.

خوابالودِ صدای مخمل آرامش‌ات که بودم، شرط کرده بودم که آب تویِ دلت تکان نخورد؛ اما خورد! با هم که قدم می‌زدیم، دل درد داشتی و من هی خودم را نفرین می کردم. وقتی که گفتی آن بیماری زنانه‌ی همیشگی‌ت هست و دل و دماغ هر از گاه‌ات نیست، باید می‌فهمیدم که چه‌ت هست و حواسم نیست! بس که تالارهای ذهنم از صدای بی‌همتای جادویی‌ات پُر از ترنم و پژواک بود و تن‌ام پُر از خواهش و بی‌تابی. نمی‌شنیدم. دنیای معصوم‌ات را نمی‌دیدم. پس‌ام که می‌زدی، سفیدی گوشتالویِ سینه و گردن‌ات جلو چشم‌ام بود. فقط به تقدیس و پرستش این تن بود که زانو زده بودم. نمی‌فهمیدم که باید آن درد باستانی حوّا را با تمام زنانه‌های جهان یک‌جا بوسید و نوازش کرد، و مراقب بود که چیزی از این درد تسرّی پیدا نکند، تا مبادا برای همیشه عق‌ات بگیرد از من!

دلبرکم!

به میثم گفتم که عموم را هیچ وقت جز با آن تک‌عکس معروف و یقه‌ی فرنچ و کلاه دوره‌ی سربازان پهلوی دوم به خاطر ندارم. بچه که بودم فکر می‌کردم که عموم هم خود از عوامل رژیم پهلوی بوده که در همین جنگ‌های چریکی کشته شده. که البته کشته نمی‌گفتیم و می‌گفتیم «شهید». و من مانده بودم که مگر به کشتگان سربازان پهلوی هم می‌گویند شهید؟ بی‌آن‌که اصلاً بدانیم شهید چه جور آدمی است، و برای چیست؟ یا اصلاً مگر مبارزه برای آدم آب و نان می‌شود که این جماعت، خودشان را به دَم گلوله سپردند؟!

گل‌ام، معنای زیبایی همیشه‌ام!

تصویری را مجسم می‌کردم از زخم‌های خون‌ْچکان، در عکس‌ها و فیلم‌های مستندی که با دیدن‌شان اغلب فشارم می‌افتاد و سرم گیج می‌رفت. این میراث ترس و تلواسه‌ی نسل من است که فرزند سال‌های جنگ‌ایم، و خاطره‌ی کودکی‌مان از پناهگاه‌ها و آرزوی داشتن اسلحه‌های شیک و خوش‌دست پلاستیکی سرشار است؛ و بی‌خوابی‌ها از ذوق بغل گرفتن تفنگ‌های مسلّح تا هنگام خواب و، رؤیاهای در خواب: کیوکیو... بنگ‌بنگ...!

دلم می‌خواست میثم هی حرف بزند. از عمویی بگوید که جز عکس و سنگ مزارش چیزی باقی نیست. شنیده بودم که تازه سربازی‌اش تمام شده بوده و در خانه بند نبوده در آن شلوغی‌های پنجاه و هفت نحس.

میثم می‌گفت: «مادرم کوچک بوده که برادرش را می‌بیند هراسان از در وارد می‌شود و تن زخمی عبدالحسین را می‌کشد تا لبِ حوض حیاط‌شان. گلوله‌ی ژ3 گلو را طوری شکافته بوده که انگار سر به پوست و گوشتی بند مانده باشد روی تن». مادر می‌گفته که ابراهیم هول کرده بوده و هی دست می‌کرده توی آب حوض لبالب و، گلوی عبدالحسین را می‌شسته. مثلاً می‌خواسته نگه‌اش دارد. حوض از خون رنگین شده بوده و برادر ناله می‌کرده.

بعد، که تن بی‌جان عبدالحسین را از حیاط خانه‌شان بیرون می‌برند، ابراهیم، کف حیاط خودش را ملامت می‌کرده و می‌زده که: «خدایا... چرا کاری ازم برنیامد!»

پاداش آزادمردی و انسان‌دوستی ابراهیم را هم بعدها، در سال‌های جنگ ایران و عراق می‌دهند. او را هم به غرقاب خون کشانده‌اند.

فردای شانزده آبان، هنگام تشییع جنازه‌ی عبدالحسین، برف سختی باریده بوده در زنجان: «در گلویم بر نام تو برف می‌بارد...»

دلکم!

آن عصر خوش هم که با کریم [بیگدلی] فارغ از دنیاها، وسط سدّ، توی قایق نشسته بودیم، بغضم از این همه ظلم ترکید. های‌های گریه کردم از این همه وهن بر انسان. گفتم: «مادربزرگم، هنوز که هنوز است، بعد از سی سال، چشم‌هاش پُر می‌شوند از اشک، وقتی از عبدالحسین می‌گوید». کریم می‌گفت: «تا قبل از این‌که پلاک و استخوان‌های برادرم علیرضا را بیاورند، گریه‌ی پدرم را ندیده بودم؛ زانوهای خمیده از دردش را هم». و این بار تصویر زار و خمود پدر کنار تابوت استخوان‌های پسر قاب می‌شود در خاطرم.

کریم می‌گفت: «مادرم هنوز رو به در می‌خوابد و منتظر است... منتظر است و باور ندارد که علیرضایش را آورده باشند با آن پلاک و استخوان‌هایِ پوسیده».


 .......................................................................................................