تبليغاتX
بوی کاغذ
سه شنبه 14 مهر1388

درکِ من از قلمرو تن

درکی صریح و بی‌پرواست.

حسین منزوی

نازنین‌ام، سلام!

چند روزی است که دارم «سخن عاشق» رولان بارت را می‌خوانم. او با فصل‌بندی‌های هنرمندانه‌اش در این کتاب، ناباورانه به تفسیر و تحلیل پنهان‌ترین حالات و ویژگی‌های عاشق می‌پردازد، و بنابراین شناخت تازه‌تری از احساس و زندگی در من بیدار کرده است.

یگانه‌ی من، حسادت بی‌حدم!

رولان بارت هم می‌گوید: «دنیا پُر از همسایگان مزاحمی است که من باید دیگری را با آن‌ها قسمت کنم. دنیا در واقع همین است: اجبار به قسمت کردن.  دنیا (دنیویات) رقیب من است... حتا شی‌ئی، مثلاً کتابی، که دیگری جذب‌اش می‌شود (من به آن کتاب حسودی می‌کنم). هر چیزی که خللی به این رابطه‌ی دو نفره وارد کند، هر چیزی که در مصاحبت ما مداخله کند و صمیمیت ما را کاهش دهد، چیزی آزارنده است. دنیا می‌گوید: "تو مال من هم هستی"».

جهانِ جنگ و جدال‌ام!

از کنارمان که می‌گذرند، به تو که نگاه می‌کنند، انگار پنجه روی گلویِ من فشار می‌دهند. این بار حسادت است. رشک است به خدا، به کیف و شال و شرم‌ات حتا. به عطر پیراهن تو که در تالارهای ذهن من می‌پیچد، به پیراهن تو که به پوست تو می‌ساید: «رشک برم کاش قبا بودمی / چون‌که...»!

دیریافته‌ترین‌ام، شیر گرم صبحانه‌ی تن من!

زبان من و تو، زبان دیگری است؛ زبان صریح تن است، و نه زبان ایماها، اشاره‌ها، استعاره‌ها و یا گفت‌وگوهای مطنطن. عینیت عاطفه‌ی من به لمس است و تمسح. همین نوشته حتا پاسخ به دست‌های نوازشگر توست، به لب‌های همیشه خواستار و خواهنده‌ی تو.

اولین‌های نداشته‌ام، زیتون و پسته‌ام، شراب کهنه‌ام!

گمان نمی‌کردم هرگز که عشقی چنین ازلی و بدوی با نشانه‌ها و رفتارهایی رمانتیک، به سراغم آمده باشد. اما رولان بارت هم به من خرده نمی‌گیرد؛ عشق مدرن هم گویا همین مشخصات بیرونی و مختصات درونی، همین دردها را با خود به همراه دارد. با این تفاوت که تنها ابزارهای آن روزآمد و تازه است و فقط اتومبیل و ایمیل و موبایل بر آن افزوده شده‌اند و البته تن‌کامی‌هایِ پالوده‌‌تر، مهنّاتر، گوارتر!

 

می‌بوسمت: مهدی

شهریور 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 4 مرداد1388

مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

فریدون مشیری

 

زندانی زیبایی خویش، یقین گمشده‌ام، سلام

عشق این‌بار با تو، با خفقان آمد. همراه حناقی که درست روز پس از آن انتخابات کذایی بیست‌ودوم خرداد آمد و خیمه زد و جاکنم کرد. با تهدید و رعب و رعشه آمد به سراغم و دچارم کرد؛ بندیِ آن حالِ لالِ چلانده شدن، در یأسی بی‌باور و بی‌یاور!

زیبایی معصومانه‌ی ناتوانی و اشتباه!

تا بودی و در من نبودی، حسرت نداشتن‌ات با من بود و اکنون که در منی، داشتن‌ات موکول به نبودن‌هاست. حالا برگ روزگار برگشته و این تویی، که به تقابل و ستیزه با موانع‌ام فرامی‌خوانی.

تحسین همیشه‌ام، عذاب احتلام تابستانی!

زمین و زمان بر من می‌شورند و این پایان را به دلسردی و سرخوردگی‌ام حتا نمی‌گیرند؛ یعنی باور نمی‌کنند که من این‌گونه در این‌کوره‌راهِ به خیال خوش‌شان: ساده، قلوه‌کن شده باشم. ساده‌انگارانه می‌گویند که زندگی خود نوعی انتخابات است؛ به قمار می‌نشینی و می‌بَری، یا می‌بازی! اصلاً در این زمانه‌ی غدار، زندگی خود یک بازی‌ست! و به همین سادگی شکست تو را به هیچ می‌گیرند، انگار که آب از آب تکان نخورده باشد.

شبانه‌های تلاش و تردیدم، غرور بر باد رفته‌ام!

من با عقل و صبر و کیاست، جسوری و دخترانگی پُرجذبه‌ات را به کام و کمین نشسته بودم که در بزنگاه چیدن‌ام از من ربوده شد. شنیدی؟ دزدیدند! بعد هم چوب حراج زدند و جار زدند! و من با دست‌هایِ خالی و دهان باز، به حیرت و سکوت ماندم و دوباره خفقان گرفتم. نمی‌دانستم که در این آزمون، نه من، که درونه‌ی عقل هنوز بویناک و پوسیده‌ی اجتماع و میراثِ اجنه‌ی مذهبی و سنتی‌ست که باز چون هر بار، به عرصه می‌آید و به دروغ و تهمت، زورچپان می‌شود؛ با ظاهری صلاح و به غایت سنجیده که انگار کنی واژه‌هایی چون ناموس و میهن هرگز گمراه‌کننده، دستاویز و مغلطه‌آمیز نخواهند بود.

حسرت و دریغ بهترین تمجیدم!

این نامه، می‌توانست بهترین آغاز جشنواره‌ی روح و فشفشه‌ی هیجانمان باشد، اما نشد؛ نه، نگذاشتند!

 

می‌بوسمت: مهدی

تیرماه 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 30 فروردین1388

گوهر مخزن ِ اسرار همان است که بود؛

حُقه‌ی مهر بدان مُهر و نشان است که بود.

حافظ

علیرضای عزیز!

سلام

از تغییرکردن‌ها و تغییر‌خواهی‌هایِ من پرسیده‌ای. من که همیشه منت‌گزار توام، این هم تغییر:

چند سالی است که دیگر شور و حرارت یکی‌شدنم را با دوروبری‌هام، از دست داده‌ام. به دوست که نه، ولی به آشنایان‌ام مشکوک‌ام و سلام‌شان را دیگر بی‌طمع نمی‌دانم. من اعتراف می‌کنم که در برابر همین‌ها هم ضعیف‌ام. گاهی شیطانک درونم وادارم می‌کند که از نگفته‌ها بنویسم، اما دلم از همه‌ی توقعاتِ بعدی و طلبکاری‌هایِ به اصطلاح دوستان، می‌گیرد.

می‌دانی علیرضا؟ پیش از این، به آدم‌های حقیری که زیبایی جهان را در قاب تنگ مذهب و عینک سیاه‌نمایی‌های دینی می‌دیدند و تفسیر می‌کردند، یا به همان‌ها که به عرفِ «زشت است و قباحت داردِ»، عصاقورت‌داده و سنتی گرفتار بودند، بی‌توجه یا حتا دلسوز بودم اما امروز می‌بینم که این جماعتِ کوتوله، بس که خطرناک‌اند، اگر باهاشان نجنگم و عقب‌شان ننشانم، از پهلو‌شان دیکتاتورهای نکره‌ای بیرون می‌زند که نگو! این خیل گنده‌دماغ را سر باز ایستادن نیست و هی به فکر پیش‌رَوی‌‌اند و تسخیر.

علیرضا جان!

بی‌تعارف، هر کدام از ما ـ با شدت و ضعف ـ یک دیکتاتور بی‌انصاف، بدعُنق و کوچولو در درون‌مان داریم و نمی‌خواهیم که کودکِ درون‌مان به آن غلبه کند؛ یعنی که، می‌ترسیم از اصل و اسب بیفتیم و مدارا و محبت‌مان سر از ابتذال درآرد. من دیگر خیال نمی‌کنم  که باید سَر خَر را کج کنم و خیلی چیزها را ندید بگیرم. من یکی دیگر از این پوست‌کلفتی‌ها ندارم که ساکت بنشینم از این همه کج‌رفتاری‌ها و بی‌ادبی‌ها. هر رفتارمان را به پایِ اقتضا و بایسته‌گی‌ها می‌گذاریم و به بی‌دفاعی‌ها و اشک‌های حلقه‌زده در چشم‌ها، چشم بسته‌ایم. ما عوض نه، عوضی شده‌ایم!

علیرضایِ نوشدن‌ها!

به ایلیای تو سوگند! دلم به حال کودکی‌ها، دلم برای باغچه می‌سوزد.

 

می‌بوسمت: مهدی

فروردین 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 بهمن1387

چرا تو را به بند می‌کشم

و روی دوش تو تجربه می‌کنم

فریاد «زنده‌باد رهائی»یِ خود را؟

رؤیا زرین

رنگین‌کمان من، سلام!

انگار نه انگار که جهان کار و باری داشته! این روزها عجیب آسوده‌ام از دست رجّاله‌ها و پاچه‌ورمالیده‌ها. اگرچه ننگ رجّاله‌گی‌شان آزارم می‌دهد، اما دست کم جلو چشم‌ام نیستند! بگو، مگر در برگ‌برگِ کارنامه‌ی سیاه‌شان تو یکی آسوده مانده‌ای تا من از خیرشان[!] نگذرم؟!

عزیز من! بگذرم. من از حظّ با تو بودن سیر نمی‌شوم. گفته بودم بارها و حالاحالاها می‌نویسم تا بماند؛ بماند تا بدانند که من بودم که پیله کرده بودم و تو نیازی به مهرم نداشتی و نداری. تو کوه محبتی که شوق صعود و صلابت و سرکشی را در من بهانه‌ای. مثل همان پله‌های خیس با هم رفتن و به هم نرسیدن.

قله‌ی بی‌آرزوی من!

برابر تو که می‌نشینم، همه‌ی لذت‌های جهان آب می‌رود و محو می‌شود. تو بزرگ‌تری، هم به سن، هم به قامت، هم به جهان، هم به جان، مگذار و نپذیر که روزهای بی‌تو بودن را بی‌مزه‌ی کمال تو کال بمانم؛ مثل کال دندان‌هام، بعد از مکیدن آلوی ترش لبانت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 17 آبان1387

آری به جرم خواستن ِ صبح راستین

سرب مذاب بود، جواب سؤال تو

حسین منزوی

عزیز من، سلام!

عبدالحسین جلیل‌خانیدر آن اردی‌بهشت، نایستادی، نماندی که ببینی حالم را. یعنی خشک و رسمی بود و به خیال همیشه‌ها و روزمره‌ها بود دیدار اول‌مان.

تا رفتی، ميثم [محمدی] پرسيد: «عبدالحسين عموی تو بود؟» و بعد مکث کرد و منتظر جواب من ماند که خیره مانده بودم به صورتش. داشتم به دنیایی پرتاب می‌شدم که آغوش تو نبود و سفیدی تن تب‌ناک‌ات را بخار کرده بود.

میثم با ملایمت و آرامشی که همیشه دارد و دوست داشتنی‌ست، حرف‌هاش را مزمزه می‌کرد. انگار چیزی را مرور می‌کرد که هنوز از آوار سنگینی تأثیرش درنیامده بود. گفت: «عموی تو توی بغل دایی‌ام [ابراهیم اصغری]، توی حیاط خانه‌شان جان داده».

لحظه، سنگ شد برابرم. عکس شد توی قاب ذهنم. دوربین را انگار از بالای بام خانه‌ای بکشند به درون حیاطی به تماشای معرکه‌ی خون و مرگ. و نزدیک و نزدیک‌ترش کنند به صدای خِرخِر خون، از تن یک مبارز.

خوابالودِ صدای مخمل آرامش‌ات که بودم، شرط کرده بودم که آب تویِ دلت تکان نخورد؛ اما خورد! با هم که قدم می‌زدیم، دل درد داشتی و من هی خودم را نفرین می کردم. وقتی که گفتی آن بیماری زنانه‌ی همیشگی‌ت هست و دل و دماغ هر از گاه‌ات نیست، باید می‌فهمیدم که چه‌ت هست و حواسم نیست! بس که تالارهای ذهنم از صدای بی‌همتای جادویی‌ات پُر از ترنم و پژواک بود و تن‌ام پُر از خواهش و بی‌تابی. نمی‌شنیدم. دنیای معصوم‌ات را نمی‌دیدم. پس‌ام که می‌زدی، سفیدی گوشتالویِ سینه و گردن‌ات جلو چشم‌ام بود. فقط به تقدیس و پرستش این تن بود که زانو زده بودم. نمی‌فهمیدم که باید آن درد باستانی حوّا را با تمام زنانه‌های جهان یک‌جا بوسید و نوازش کرد، و مراقب بود که چیزی از این درد تسرّی پیدا نکند، تا مبادا برای همیشه عق‌ات بگیرد از من!

دلبرکم!

به میثم گفتم که عموم را هیچ وقت جز با آن تک‌عکس معروف و یقه‌ی فرنچ و کلاه دوره‌ی سربازان پهلوی دوم به خاطر ندارم. بچه که بودم فکر می‌کردم که عموم هم خود از عوامل رژیم پهلوی بوده که در همین جنگ‌های چریکی کشته شده. که البته کشته نمی‌گفتیم و می‌گفتیم «شهید». و من مانده بودم که مگر به کشتگان سربازان پهلوی هم می‌گویند شهید؟ بی‌آن‌که اصلاً بدانیم شهید چه جور آدمی است، و برای چیست؟ یا اصلاً مگر مبارزه برای آدم آب و نان می‌شود که این جماعت، خودشان را به دَم گلوله سپردند؟!

گل‌ام، معنای زیبایی همیشه‌ام!

تصویری را مجسم می‌کردم از زخم‌های خون‌ْچکان، در عکس‌ها و فیلم‌های مستندی که با دیدن‌شان اغلب فشارم می‌افتاد و سرم گیج می‌رفت. این میراث ترس و تلواسه‌ی نسل من است که فرزند سال‌های جنگ‌ایم، و خاطره‌ی کودکی‌مان از پناهگاه‌ها و آرزوی داشتن اسلحه‌های شیک و خوش‌دست پلاستیکی سرشار است؛ و بی‌خوابی‌ها از ذوق بغل گرفتن تفنگ‌های مسلّح تا هنگام خواب و، رؤیاهای در خواب: کیوکیو... بنگ‌بنگ...!

دلم می‌خواست میثم هی حرف بزند. از عمویی بگوید که جز عکس و سنگ مزارش چیزی باقی نیست. شنیده بودم که تازه سربازی‌اش تمام شده بوده و در خانه بند نبوده در آن شلوغی‌های پنجاه و هفت نحس.

میثم می‌گفت: «مادرم کوچک بوده که برادرش را می‌بیند هراسان از در وارد می‌شود و تن زخمی عبدالحسین را می‌کشد تا لبِ حوض حیاط‌شان. گلوله‌ی ژ3 گلو را طوری شکافته بوده که انگار سر به پوست و گوشتی بند مانده باشد روی تن». مادر می‌گفته که ابراهیم هول کرده بوده و هی دست می‌کرده توی آب حوض لبالب و، گلوی عبدالحسین را می‌شسته. مثلاً می‌خواسته نگه‌اش دارد. حوض از خون رنگین شده بوده و برادر ناله می‌کرده.

بعد، که تن بی‌جان عبدالحسین را از حیاط خانه‌شان بیرون می‌برند، ابراهیم، کف حیاط خودش را ملامت می‌کرده و می‌زده که: «خدایا... چرا کاری ازم برنیامد!»

پاداش آزادمردی و انسان‌دوستی ابراهیم را هم بعدها، در سال‌های جنگ ایران و عراق می‌دهند. او را هم به غرقاب خون کشانده‌اند.

فردای شانزده آبان، هنگام تشییع جنازه‌ی عبدالحسین، برف سختی باریده بوده در زنجان: «در گلویم بر نام تو برف می‌بارد...»

دلکم!

آن عصر خوش هم که با کریم [بیگدلی] فارغ از دنیاها، وسط سدّ، توی قایق نشسته بودیم، بغضم از این همه ظلم ترکید. های‌های گریه کردم از این همه وهن بر انسان. گفتم: «مادربزرگم، هنوز که هنوز است، بعد از سی سال، چشم‌هاش پُر می‌شوند از اشک، وقتی از عبدالحسین می‌گوید». کریم می‌گفت: «تا قبل از این‌که پلاک و استخوان‌های برادرم علیرضا را بیاورند، گریه‌ی پدرم را ندیده بودم؛ زانوهای خمیده از دردش را هم». و این بار تصویر زار و خمود پدر کنار تابوت استخوان‌های پسر قاب می‌شود در خاطرم.

کریم می‌گفت: «مادرم هنوز رو به در می‌خوابد و منتظر است... منتظر است و باور ندارد که علیرضایش را آورده باشند با آن پلاک و استخوان‌هایِ پوسیده».


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................   

پنجشنبه 11 مهر1387

عبور بی‌اشتهای پلنگ از کنار گله

و نگاه بی‌اعتنای تو از برابر دل من،

حکایتی‌ست!

منوچهر آتشی

سعی من، سعادت بی‌صبرانه!

سلام

جهان میان این دو هجایِ طولانی از روزمره‌گی معنا پیدا می‌کند؛ میان هجاهای «جهـ» و «آن»؛ میان «جهیدن» و به «آن» رسیدن که تویی: تلألو تنهایی و تنانه‌گی.

جان من، جهان من!

هر دویِ ما گرفتار چاه روزمره‌گی‌ها می‌شویم، این طبیعی و جبری است. اما جهیدن از این روزمره‌ها بسته به خودِ ماست. جهان را من و تو باید به این هجاها شقه کنیم و به میان و «آن»اش برسیم، که می‌رسیم! یقین دارم که تو تلاش توأمانِ رسیدن به مطلوب منی و کمال خویش. چراکه صبوری و سرخورده نه.

تو خوب می‌دانی که این مغازله‌ها و نامه‌ها، نه به تأخیر انداختن کمال و جشنواره‌ی روح ما، که عین سلوک، که خودِ افزونه‌ها و تکمله‌هاست؛ عین پیاله‌ای که دور دیگری است برای پُر کردن خالی‌های ما ــ که من مستحق‌ترم به مَلاء. خلاءام را تنها تو پُر می‌کنی و خوب می‌دانی که هماورد این پیاله‌گردانی‌ها را تو ــ فقط تو ــ ساقی توانی بود.

ماده‌یِ خوش‌اشتهایِ من ِ تازه!

گاهی که تاب‌ام از دوری و نداشتن‌ات طاق می‌شود، از اصالت و عسل ِ توشه‌ی صبوری‌ای که به جان‌ام ریخته‌ای، می‌مکم. تا کی اضطرابِ سم‌ضربه‌های حرارت‌ام را با طعم دهانت تسلا و تسکین باشی.

جان پُرعشوه، تن پُرتشویش‌ام!

سرما می‌رسد و من حالا به اجاق جان و احساس‌ات گرم‌ام.

می‌بوسم‌ات: مهدی

مهر 1387


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 25 تیر1387

عزیز من، کمال 26 سالگی‌ام!

سلام

تولدت مبارک. این اولین سالی است که با تبریک تولدت، من نیز سالی تازه می‌آغازم برای کمالی که محصول یگانگی است. خوشا تو که با اشک و لبخندت در این رهگذر، بدرقه‌ی راهم شده‌ای برای رسیدن به شکفته‌گی و شادی! خوشاتر من، که اکنون چندی است که بازی زیبای کلمه و کمال را در سفره‌ی زیبای زنانه‌ای از جنس تن تو دارم جشن می‌گیرم.

همدم مجازی‌ام!

دلم از این همه تنهایی و رخوت بی‌جسارت گرفته بود که به راهی تازه‌تر، جسورتر کشانده شدم؛ یعنی که به اتفاق، تبلور زیبایی و احساس را در تنی پُرتمنا و مهربان جست‌وجو کردم، و بیشینه‌تر از خویش یافتم در شور و حرارتِ زندگی، و شیطنت آزادی و رهایی که محصول سازگاری و آگاهی است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 6 تیر1387

فردا و هر چه کار دگر...

امروز عشق.

اسماعیل خویی

عزیز من، مهربانی مادرانه‌ام!

همیشه دلم می‌خواسته از چیزهایی بنویسم که گاهی نشده بگویم؛ یعنی که نوشتن آن‌چه به زبان نیامده، ضروری‌تر است. به خیالم همیشه باید آن‌چه ساده به گفتن نیامده را، به روی و بوی کاغذ آورد!

پرستار جهان‌ام، زبانِ جان‌ام!

تو ثابت کرده‌ای که در رخوتِ خواب‌آلودِ تنهایی من، غمخوارترینی، و من این تحفه‌یِ طُرفه را به ذاتِ خودخواهی تو تعبیر می‌کنم که منشاء همین یگانگی است؛ خواستنی که به خواهندگی تنی مثل من می‌انجامد؛ تناقضی زیبا و دروغی پذیرا، که ساحتی از ایثار و اشک و حسرت در خود نهان کرده؛ عرصه‌ای از نمایش بی‌خویشی ِ بی‌غرور، که تن‌کامی و شی‌ء‌وارگی نیز در آن مخفی است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 19 خرداد1387

گفتم چه به هنگامی و هنگامه نه در کار

دیر آمدی اما تو هم ای خوب‌ترین دیر!

به انتخابِ تو، از حسین منزوی

آرامش بی‌بدیل من، یگانه‌ی سال‌های دارندگی!

سلام

خیال نمی‌کردم که دارم‌ات؛ تا همین حالا که پشت میزم نشسته‌ام و از آن همه محبت و یگانگی سرشارم. باور نمی‌کردم که می‌توانی مرا از آن خود کنی، اگرچه نه با همه‌ی تن. و با نَرمایِ دو دستِ بسته‌یِ نازک و استخوانی‌ات، شکوفایم کنی؛ طراوت‌ام بدهی با لیزیِ پُراصطکاکِ روحت، علیه خشکی و خشم من از سال‌ها و روزهای از دست رفته‌ام، (نفرین که بی‌تو گذشت!) با رگان پُر از خونِ زندگی و شادابی‌ات که تصویرش تا ابد بر این ذهن، قاب گرفته و آویزان خواهد ماند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 1 خرداد1387

به خاطر من نبود که تو باریده بودی

تشنگانی ِ من از آن ِ من‌ات کرد.

شمس لنگرودی

طراوتِ تازه‌ام، صبحانه‌ی من، سلام!

دائم در این خیالم که چه‌طور این‌قدر تنهایی تَرَک برمی‌دارد با حضور یکی مثل تو، که دنیا ریز و بی‌عیار می‌شود در نظرگاهم، که گاه از حضور کسی می‌گریزیم به آغوش تنهایی!

تو این خیال را خوب می‌شناسی. یعنی که آشنایی، با این دلهره که طناب یکی جهنم جداسری باشد و جدایی از زیبایی و درخشش روح. یعنی که می‌گریزی از این تنهایی و نکبتِ تحمل. و بعد همین است که آغوش مهربانی را باز و آزاد به سمتی می‌گشایی که پرندگان تنهایی را لانه دارد!

به قول خودت: بدشانسی رفیقم، به کاهدان زده‌ای عیارسنج دوست‌داشتنی‌ام! چرا که حالا به تنهایی چندگانه‌ام شریک شده‌ای و به تکرار ناچار خاطراتِ کهنه‌ی آزاردهنده‌ام دَم‌خور شده‌ای و باید که گاه و بی‌گاه مزمزه‌شان کنی. اما مگر نه که این سرنوشت مشترک هر دویِ ماست؟ مگر نه این که تو هم چنین سرگذشت مشترکی را از سر گذرانده‌ای و حس چلانده‌شدنی از این جنس را القا می‌کنی؟

عزیز من! گونه‌های تو میوه‌های سرخ من! رؤیای دوست داشتن ِ همیشه‌ام!

بیرون بزن از این خیال که هر کدام از ما در این بازی جای کسی را تنگ می‌کنیم. من تنهایی‌ام را با تو سر یک میز آورده‌ام. چال کن این فکر را که دریغ کردن لبخند و آغوش از من، تنها معنایِ وفاداری است. حالا «فرهاد»، چیزی از آن دنیای «شیرین» ندارد و نمی‌خواهد. فقط پلک نزن. بگذار لابه‌لای مژه‌هات آرام بگیرم. بگذار که تنهایی‌ام بشکند در نَرمای این خیال.

با مهر و دوستی

مهدی: اردی‌بهشت 87


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387

از نظرت کجا رَود؟ ور برود، تو همرهی

رفت و رها نمی‌کنی، آمد و ره نمی‌دهی.

سعدی

 

روی کاناپه خواب‌ات نگرفته بود. از فکر موذی این‌که تنی را توی اتاق تنهاتر گذاشته‌ای، سرت را مثل گربه‌ی سیاه و رامی لیز دادی زیر چانه‌ام. توی ملافه‌ای که بوی نای‌اش از ادکلن همان یک تکه از لباس‌ات گم شده بود. دلم می‌خواست صورت‌ام را در همان یک تکه‌ی کوچک از فراخای سینه‌ات جا می‌دادم و خودم را به خواب می‌زدم. سینه‌ای که این‌همه غصه داشت و چشم‌های درشت‌ات را با آن مژه‌های پیچ‌خورده‌ی زغالی‌ات، هی آبکی می‌کرد. دلم می‌خواست جوری از ذهن‌ات تصویرهای ناهمسان و متناقض را پاک کنم و شادت کنم. فکر می‌کردم وظیفه یا مسئولیت یک دوست این است که آدم را یاد بدبختی‌هایش نیندازد و جوری در لحظه باشد که از همه‌چیز و همه‌کس فارغ کند.

به ور چپ‌ات که خوابیدی و پیشانی بلند خوشبویت را که چسباندی زیر لب‌هام، طوری صورت‌ات را چرخاندی که من همیشه دلم می‌خواست؛ با هر دو تا دُرشت سیاهی که توی تنهایی‌هام، دلم می‌خواسته ببوسم. جوری سرت را چرخاندی سمتِ عریانی‌ام که کاویدن چشم‌هات را نبینم. دیدی؟ باز هم از من دریغ کردی، بوسیدن و تماشای چشم‌هات را.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 18 بهمن1385

شروع تازه‌ی من،

سلام!

همین حالا تازه از تهران رسیده‌ام. تمام طولِ راه، تمام جاده‌های ذهن مرا، به خود به آینده، و به حال و روز به ظاهر درهم‌ات ختم کرده بودی. دو دیدار خصوصی‌مان به دو هزار سؤالِ پُر چرا ختم شده و من هنوز نمی‌دانم جلو کدام علامتِ سؤال ایستاده‌ام.

در آخرین دیدار سه ساعته‌مان، شبِ پیش از سفر، سوای ِ دلشوره‌ی ِ راه و حال برزخی‌ام از مواجهه با آن دختر دل شکسته که ماجرایش را برایت گفتم، اضطرابی در جانم انداخته‌ای که حد ندارد.

هنوز هم نمی‌دانم که چه چیز می‌تواند باعث اعتراف من و تو به هم باشد. چی شد آن شب که به خنده و شوخی یا به جد و عمد، گذشته‌ی خود را رو کردیم؟ مگر قرار است برای هر دوستی، سفره‌ی دلمان را... . به من حق بده که این‌گونه دوستی‌ها را خاص و متفاوت بنامم. حق بده!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 21 دی1385

من به نامه‌نگاری با رفقایِ نزدیک‌ترم دلخوشم. این ژانر را خیلی دوست دارم؛ خواندن نامه‌های دیگران را خیلی بیشتر. و اغلب به گفته‌ی نیما یوشیج، برای این که گفتاری مؤثر بیفتد، می‌نویسم‌اش تا بهتر با دوستان‌ام ارتباط بگیرم. تا به حال یکی از همین نامه‌ها را همین جا منتشر کرده‌ام و خوانده‌اید. این هم دومی‌ش: 

من زندگی‌ام را خواب می‌بینم.

احمد شاملو، مجموعه آثار، ص 225

 عزیز من سلام

این اولین نامه‌یِ من به توست. نامه‌ی مکتوب که با خودکار به روی کاغذ ثبت می‌شود و می‌ماند، و شاید هیچ‌گاه تأثیرات خوب و بدش هم فراموش‌ات نشود.

اما به اعتباری، این اولین نامه‌یِ من به تو (یا تو به من، چه فرقی می‌کند؟!) نیست؛ یعنی که رفتارها و حرف‌های ما هر کدام نامه‌ای بوده که جواب‌اش را با تأمل و مکث یا فی‌البداهه و بی‌غرض، یا حتا به شوخی و طنز از هم گرفته‌ایم. یا گاه با نگاه‌ها به هم حالی کرده‌ایم که: «جاده باریک می‌شود رفیق!» یا «خاکی زده‌ای و تخته گاز رفته‌ای ابولی!» و با نگاه‌ها و چشم‌ها چه حرف‌های زیادی می‌شود زد!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 29 مهر1384

عزیز فراموش‌نشدنی‌ام!

سلام

 تقارن ِ خوش‌یمنی است که به غزل 271 حافظ ِ بزرگ رسیده‌ام و، حالا برای تو می‌نویسم و، فردا هم قرار دیدار توست.

مطلع ِ غزل را هم لابد شنیده‌ای:

 

" گلعِذاری ز گلستان ِ جهان ما را بس!

زین چمن سایه‌ی آن سرو چمان ما را  بس!

قصر فردوس به پاداش ِ عمل می‌بخشند ـ

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس! "

 

بیت دوم اما جزو مطلع نیست؛ تو بهتر می‌دانی. آوردم‌اش، چون تٱثیرش در من بیش از بیت اول بود. "‌قناعت و رندی" کلید همه‌ی رفتارهای حافظانه است و ما همه غافلانیم؛ غافلان ِ حسرت‌خور جهان و مافیها. غافلیم، که اغلب ِ ما، رفتارها و کنش‌های اجتماعی را از دیگران، از کوچه و خیابان به تقلید برگرفته‌ایم: به فراخور سلیقه و مقیاس ِ خوب و بد خودمان که عجیب نادقیق است و بی‌حساب.

آثار کلاسیک اگر هیچ چیز تازه‌ای ندارند (که ندارند!)، اما هنوز ارزش‌ها و زیبایی‌های برخورد با آدمی‌زاده‌گان و آداب زندگی اجتماعی با همنوعان را برای لذت‌بخش شدن ِ این ناگزیری ــ‌که همان زندگی است و من و تو ناگزیر از ادامه‌ی آن هستیم، بی‌آن که خود انتخاب‌اش کرده باشیم‌ــ می‌آموزانند. و این شیرین است و راهنما.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 10 مرداد1384

من به دنبال کنار زدن آقای خامنه‌ای از رهبری سیاسی کشور هستم. آقای خامنه‌ای باید به روشنی پاسخ دهد که چگونه می‌توانم به این هدف به روش‌های مسالمت آمیز دست یابم؟گنجی

گفته‌اند رضاشاه از مدرس پرسید تو چه می‌خواهی و مدرس پاسخ گفت: می‌خواهم تو نباشی. آقای خمینی هم می‌گفت شاه باید برود. من اگر دو هزار روز حبس خود را نادیده بگیرم، نمی‌توانم نقض گسترده‌ی حقوق بشر توسط آقای خامنه‌ای، حکومت خودکامه‌ی سلطانی، فساد گسترده‌ی حکومتی، ترور مخالفان و هزاران مورد دیگر را نادیده بگیرم. خامنه‌ای باید برود، چون تحمل ِ دیگری را ندارد. خامنه‌ای باید برود، چون قتل‌های زنجیره‌ای در دوره‌ی او اتفاق افتاد. خامنه‌ای باید برود، چون بیش از یکصد نشریه به دستور مستقیم او توقیف و روزنامه‌نگاران زندانی شدند. خامنه‌ای باید برود، چون در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری اخیر به شیوه‌های ظالمانه مخالفان را حذف و مریدان خود را بالا کشید. خامنه‌ای باید برود، چون میلیون‌ها ایرانی را در سراسر جهان آواره کرده است و قبول ندارد که ایران از آن همه‌ی ایرانیان است. خامنه‌ای باید برود، چون صدها استاد ایرانی مانند دکتر سروش درایران حق تدریس و اشتغال ندارند و بجای تعلیم و تربیت جوانان ایرانی، باید جوانان دیگر ملل را آموزش دهد. خامنه‌ای باید برود، چون آمران قتل‌های دگراندیشان و عاملان قتل زندانیان تابستان ١٣٦٧ را حاکم کرده است.

قاتلان سرور شدستند و ز بیم

عاقلان سرها کشیده در گلیم

 

بخشی از نامه‌ی اکبر گنجی

به عبدالکریم سروش


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 30 خرداد1384

ارژنگ عزیزم

همه‌ی ما از نتیجه‌ی ــ به قول تو مفتضح ِ ــ این انتخابات ناعادلانه، دلخوریم. یعنی حالا فضای جامعه خیلی یأس‌آور و غمزده‌تر شده.

می‌بینی که چگونه سپاه و بسیج برای کسب قدرت دندان تیز کرده‌اند و دیوانه‌وار سر از پا نمی‌شناسند، می‌بینی که باز هم دیکتاتورهای جمهوری اسلامی روزنامه‌های این مُلک ِ خاک ‌بر سر را بستند و اجازه ندادند توهین ِ رهبر معظم انقلاب شکوهمند را به کروبی چاپ کنند، می‌بینی که هرزه‌گان چگونه سکوت کرده‌اند و فقط این شیخ اصلاحات است که تنها و یک تنه و آن هم به پشتوانه‌ی قریب 6میلیون رأی (که بیش از این‌هاست البته) به حق‌خواهی خود و مردم‌اش بر می‌آید و استعفا می‌دهد از هر سمت ِ حکومتی ِ لعنتی‌اش؟ ها می‌بینی؟

حالا فکر می‌کنم چهره‌ی خاتمی کمی روشن‌تر شده. سکوت ِ نحس‌اش معنادارتر شده. اما دل‌ام نمی‌خواهد از او حرفی بزنم. دیگر از خاتمی انتظاری نیست. خاتمی همه‌ی امیدمان را نومید کرد. او حتا به قدر کروبی که جسارت ندارد، هیچ، بزدل‌تر از آن است که رییس جمهور بیش از 20 میلیون چشم به راه باشد. او حتا اگر هم خواسته باشد که بعدها افشاگری کند، دیگر خاتمی‌ ِ ما نیست که نیست؛ او دفتردار خامنه‌ای‌ست، تدارکاتچی ِ این حکومت و نظام دستپاچه، و نه رییس جمهور 20 میلیون ایرانی آزادی‌خواه.

دیدی که پیر اصلاحات را تنها گذاشتند همه. عبدالکریم سروش هم دیر جنبید و همه چیز از دست رفت بالأخره. و ما همیشه دیر می‌رسیم و دیرتر از همه بیدار می‌شویم.

ارژنگ‌ام حیف، حیف از این همه!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 6 اسفند1383

نامه‌ی زیر از ترز (دوست‌دختر هدایت) است که به همراه کارت پستالی حاوی تمثالی از پیرمردی سپیدموی و خنزرپنزری که در کنار رودی نشسته است و به نقطه‌ای نامعلوم می‌نگرد، به صادق‌خان فرستاده شده. «‌ترز‌» همدم صمیمی هدایت در«‌رنس» در زمان تحصیل هدایت در پاریس بود. پدرش در جنگ جهانی اول در جبهه‌ی «‌‌ماژینو‌» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت که دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود.  متن این نامه به زبان فرانسه در کتاب «زندگانی و آثار صادق هدایت» چاپ شده، که در کتاب «‌نوشتم عشق: باران بارید‌» (‌مجموعه نامه‌های عاشقانه‌ی مشاهیر، به کوشش غلامحسین امامی‌) نیز به فارسی منتشر شده که من آن را از مجله‌ی «‌عصر پنجشنبه‌» (‌ش55 و 56‌‌‌‌ــ فروردین 1382‌ــ ص64‌) نقل می‌کنم:

 

گربه‌ی کوچک ایرانی من!

تنها یک کارت کوچک. زیرا در مرخصی هستم. در"آتراتا"، پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از "پون تورسن" رد می‌شدم؛ خیلی به نخستین ملاقات‌مان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما خواهم نوشت؛ نزدیک پانزده ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن؛ شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم که چندتا دارم؟ چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 5 اسفند1383

1.       دوست‌ات دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می‌کنم.

2.       هیچ کس لیاقت اشک‌های تو را ندارد؛ و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی‌شود.

3.       اگر کسی تو را آن‌طور که می‌خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4.       دوست واقعی کسی‌ست که دست‌های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5.       بدترین شکل ِ دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6.       هرگز لبخند را ترک نکن، حتا وقتی ناراحتی، چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.

7.       تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد،  تمام دنیا هستی.

8.       هرگز وقت ات را با کسی که حاضر نیست وقت‌اش را با تو بگذراند، نگذران.

9.       شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را؛ به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شکرگزار باشی.

10.    به چیزی که گذشت غم نخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

11.    همیشه افرادی هستند که تو را می‌آزارند؛ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

12.    خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می‌شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13.    زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها زمانی اتفاق می‌افتد که انتظارش را نداری.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com