تبليغاتX
بوی کاغذ
چهارشنبه 8 مهر1388

آبی و صورتی (رمان)، ناهید طباطبایی، نشر علم، 1383آن‌وقت‌ها که تازه سینه‌هامان کونه بسته بود، یک پسر قدبلند و باریک بود با موهای سیاه پُرپشت و چشم‌های براق. توی چشم‌هاش همیشه برق تمسخر بود. بچه که بودیم با این دوستم عروسک‌بازی می‌کردم. آن‌وقت برادرش ما را مسخره می‌کرد و بهمان می‌خندید. فکر می‌کرد ما هم باید مثل او تیر و کمان درست کنیم و روروئک و الک‌دولک بازی کنیم. بعد هم که دیگر عروسک‌بازی نکردیم و دنبال سنگ گرد و قلمبه‌ی یک‌قل دوقل گشتیم، از پخمگی ما تعجب می‌کرد که چرا به جای این‌که با آن سنگ‌ها شیشه‌ی مردم را بشکنیم، می‌نشینیم و بازی می‌کنیم.

درس که می‌خواندیم مسخره‌مان می‌کرد. عصبانی که می‌شدیم بهمان می‌گفت: «بچه‌ننه!» آن‌وقت‌ها دلم می‌خواست برای یک‌دقیقه هم که شده پسر بشوم و بزنم دک و دنده‌اش را خرد کنم. دوازده سیزده ساله بودیم که یک‌دفعه همه‌چیز عوض شد. برادر دوستم هر شب دو انگشت قد می‌کشید و ما هم یک دفعه آب و رنگی پیدا کردیم. همان‌وقت‌ها بود که برق تمسخر از چشم‌های برادر دوستم رفت و به جایش یک برق دیگر آمد که قند تو دلم آب می‌کرد.

محبوبه چای نیّر را که سرد شده بود عوض کرد و بشقاب باقلوا را جلوی او گذاشت. نیر پکی به قلیان زد، چند تار مو را که از کنار روسری‌اش بیرون آمده بود، جلوی چشمان‌اش گرفت، به تک‌تک آن‌ها نگاه کرد و گفت: «چم».

محبوبه که می دانست «چم» یعنی «چه می‌دانم» و همیشه از این اصطلاح نیر خنده‌اش می‌گرفت، قهقهه زد. نیر آهی کشید و گفت: بعدش هم دیگر معلوم است. نظربازی و ناز و غمزه و از این حرف‌ها. تا دوستم شوهر کرد و رفت و من برای دیدن‌اش باید می‌رفتم خانه‌ی خودش.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 20 مرداد1388

لوییز اَمور پس از مدت کوتاهی سی دفترچه داشت. بعد چهل و سپس پنجاه دفترچه. به من گفت: «حالا دو صندوقچه پُر از دفترچه دارم. نمی‌توانید تصور کنید که وقتی از خودم و از همه‌چیز خسته می‌شوم، چقدر از رفتن به اتاق زیر شیروانی 'وزله' که دفترچه‌ها را در آن پنهان کرده‌ام، و از ورق‌زدن یک دفترچه، لذت می‌برم. کلمات شما جانم را به آتش می‌کشد. عطری از آن‌ها بیرون می‌تراود که شبیه عطری است که آرزو دارم ابداع کنم».

وقتی لوییز اَمور این‌طور با من حرف می‌زد انگار سبدی از گل‌های بنفشه بر سرم می‌ریخت. در حقیقت در دفترچه‌های من چیزی جز چهره‌ی لوییز اَمور نبود، اما چهره‌ی تغییر یافته، شسته از گرد و غبار دنیا، و نقاشی شده با برگ‌های زرین.

بی‌شک نوشته‌هایم شور و حرارتی در بر داشت اما چیزی جز شعله‌های خیالی، نیستی‌های آتش‌افروز یا هیزم‌های کوچکی نبود که به آسانی آتش می‌گرفت. من مجذوب عشقی بودم که نسبت به لوییز امور احساس می‌کردم و او نیز همین مجذوب بودنم را دوست داشت؛ ما چون دو آیینه روبه‌روی هم بودیم.

هر یک از ما تنها برای یک کار ساخته شده‌ایم و وقتی آن را انجام می‌دهیم، سراپای ما را، بهتر از یک تابوت در بر می‌گیرد. من برای پرستیدن ساخته شده بودم. من برای این مراسم تاجگذاری الهه‌ی عشق پرورش یافته بودم و تاج آن مراسم را با جوهر و کاغذ، ابداع می‌کردم.

 

دلباختگی (لوییز اَمور)، کریستیان بوبن، ترجمه‌ی: مهوش قویمی، تهران: آشیان، 1383، ص 108


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 28 بهمن1387

صادق هدایت، آمدن: 28 بهمن 1282 تهران، رفتن: 19 فروردین 1330 پاریساگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد،

ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد.

شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام.

صادق هدایت، بوف کور

 

28 بهمن سالگرد زادروز صادق هدایت نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. وی متولد 28 بهمن 1281 در تهران است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.

صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانواده‌ای اصل‌و نسب‌دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایت‌قلی‌خان (اعتضادالملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوه‌ی مخبرالسلطنه هدایت) نوه‌ی عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل‌التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 23 بهمن1387

دهقان فداکار

محمد فضلی 

1.

معلم سوم ابتدایی خواهد گفت: چرا دیر آمدی؟ خواهم گفت: آقا اجازه دفتر مشقم افتاد توی جوی آب و تمام مشق‌هایم را آب بُرد. معلم خواهد گفت: تنها مشق‌هاتو آب برد یا دفتر را هم بُرد؟ ساکت می‌مانم. معلم دوباره خواهد پرسید: خودتو چی آب نبرد؟ در این موقع تلفن همراهم زنگ خواهد زد... معلم خواهد گفت: درس هفتم را باز کنید. وقتی که درس هفتم را باز می‌کنیم در کمال تعجب خواهیم دید که درس هفتم خالی است. آقا اجازه (بچه‌ها یک صدا) آقا اجازه، درس هفتم خالی است! یکی از بچه‌ها که من باشم خواهم گفت: آقا اجازه درس هفتم خالی نیست، بلکه شارژش تموم شده... معلم سوم ابتدایی پیش مدیر دبستان خواهد رفت و موضوع خالی بودن درس هفتم را به مدیر خواهد گفت، اما مدیر مدت‌هاست می‌داند که درس هفتم خالی است و به دنبال یک موضوع برای درس هفتم می‌گردد، اما حیف که به شعاع 50 کیلومتری روستای ما خط آهنی وجود ندارد بنابراین خنده‌ی اضافی موجب امتنان خاطر است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 3 دی1387

توی دو فنجان آرکوروکِ فرانسوی قهوه می‌ریزد و می‌گوید: «من روزنامه نمی‌خونم. به کسانی که این‌جا می‌آیند هم می‌گویم روزنامه نخونند.» یکی از فنجان‌ها را جلو من می‌گذارد: «نه فقط روزنامه، بلکه معتقدم هر چیز دیگری که بخواد اطلاعات پراکنده و دسته‌بندی نشده رو یک‌جا به مخاطب‌اش منتقل کنه، مضره. رادیو، تلویزیون، روزنامه و ماهواره تنها کارشون اینه که اگه نه بمباران، اما مثل باران، اطلاعات پراکنده و اغلب بی‌خاصیت رو بر سر شما بریزند. این‌که در بازار بورس فلان‌جا... واقعاً دانستن این‌که زنی سه قلو زاییده یا مردی دو کودک‌اش را توی وان حمام خفه کرده چه اهمیتی داره؟»

قهوه‌ام را هم می‌زنم و به شوخی می‌گویم: «بالأخره بارانِ خبر از خسک‌سالی جهل که بهتره.»

- «موافق نیستم. بارانِ خبر، دانایی انسان رو آشفته می‌کنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد، خود او هم درمانده می‌شه. دانایی ِ پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست. مثلاً شما اگه بدونید دچار نوعی بیماری هستید که تا چند ماه دیگه می‌میرید، چه احساسی خواهید داشت؟ حتا کسانی احتمالاً مایل‌اند پولی پرداخت کنند که چیزهایی رو ندونند.»

به سؤال‌اش جوابی نمی‌دهم اما برای این‌که حرفی زده باشم، می‌گویم: «به هر حال در دنیای امروز فرار کردن از این به تعبیر شما باران اطلاعات کار ساده‌ای نیست.»

کمی از قهوه‌اش می‌نوشد و می‌گوید: «موافق‌ام، کار دشواریه اما به هر حال من ترجیح می‌دهم به جای روزنامه خوندن یا تماشای تلویزیون، موزیک گوش کنم یا غزلی از حافظ بخونم.»

توی چشم‌هاش زل می‌زنم و با شیطنت و لحن معناداری می‌گویم: «موافق‌ام.»

 

روی ماه خداوند را ببوس، مصطفا مستور

تهران: مرکز، چاپ اول 1379

صص 6 و 65


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 19 شهریور1387

رَجْم *

محمدرضا پریشی

از آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.

شیخ اشراق

 

«آویزا» از سقف آویزان بود. فاروق از بس كه عرق خورده بود دخترش را به شكل لامپ بزرگی می‌دید كه سوخته است. دَبّه، گوشه‌ی اطاق وارو شده بود و ته‌مانده‌ی عرق، تكه‌ای از گلیم را خیس كرده بود. فاروق تلوتلوخوران بلند شد و پاهای لُختِ آویز را لمس كرد، دست‌هایش سرد شد و زود كنار كشید. بعد با خودش فكر كرد كه چرا دخترش از سقف آویزان است؟ نگاهش كه به دهان نیمه‌باز آویزا افتاد، دهان باز خودش را بست. بعد با نوك زبانش دور لب‌هایش را لیسید. پلك‌هاش سنگین‌تر شده بود. فكر كرد خواب بتواند این كابوس را از ذهنش پاك كند. تلوتلوخوران كنار دبّه افتاد. چشم‌هاش كه گرم شد «برزو» را دید كه دنبال آویزا می‌دود و اسمش را صدا می‌زند.

و بعد خودش را دید كه مست كرده است و برزو را دنبال می‌كند. وسط یك دشت بزرگ تخته‌ای بود كه زیاد هم سیاه نبود. بچه‌ها با مدادهای نصفه‌ی سرجویده و دفترهای گوشه‌برگشته‌شان، چهار زانو نشسته بودند و برزو برایشان املاء می‌گفت: «بنویسید سارا دارا را دوست دارد.» فاروق خودش را دید كه با قمه‌ای در دست پشت سر برزو ایستاده است. برزو گفت: «حالا بنویسید برزو خیلی غم دارد.» برزو صورتش خیس بود كه فاروق قمه را بالا برد و كوبید وسط سر برزو. برزو آرام گفت: «آویزا» و بعد با تمام سنگینی‌اش افتاد وسط دفترها و مدادها.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 11 تیر1387

چوبك، کلنجار با پوسته‌ی سنت *

 

صادق چوبکصادق چوبک از نویسندگان موفق نسل اول داستان‌نویسی مدرن ایران بود؛ از هم‌نسلان صادق هدایت، جلال آل‌احمد، به‌آذین و ابراهیم گلستان.

در تیرماه 1295 در بوشهر متولد شد. در 1316 از کالج آمریکایی تهران دیپلم گرفت، با قدسی خانم ازدواج کرد و در وزارت فرهنگ استخدام شد. به دلیل تسلط‌اش به زبان انگلیسی به عنوان مترجم در سال دوم سربازی، خدمت‌اش در ستاد ارتش به پایان رسید. او همراه با تدریس، در هیأت مستشاران آمریکایی، روابط عمومی سفارت انگلیس و شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان مترجم مشغول به کار شد.

از آثار او می‌توان به مجموعه‌ی داستان‌های «خیمه‌شب بازی» (یازده داستان کوتاه)، «انتری که لوطی‌اش مرده بود» (چهار داستان و یک نمایشنامه)، روز اول قبر (ده داستان کوتاه و یک نمایشنامه) و داستان‌های بلند «تنگسیر» که فیلمی از آن به همین نام به کارگردانی امیر نادری در سال 1353 به نمایش عمومی درآمد؛ و «سنگ صبور» که به زعم اکثر منتقدین، در کنار بوف کور صادق هدایت و شازده احتجاب هوشنگ گلشیری جزو برترین رمان‌های نو ایرانی است، اشاره کرد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 21 اردیبهشت1387

نمی‌دانستم دروغی که می‌گویم چنان او را پابندم می‌کند که تا ماه‌ها بعد، همین‌طور او را و دروغ‌ام را باید تحمل کنم و تا او را متوجه کنم که مجبور است دست از سرم بردارد، جلو روی‌اش با دخترهای دیگر جلف‌بازی در بیاورم، مخدر بکشم، حرف‌های رکیک بزنم، و بالأخره کارم را ول کنم و دنبال هیچ کاری نروم، و هر کار دیگری از این دست، که می‌دانستم یا خیال می‌کردم از من ناامیدش می‌کند، که اما نکرد.

وقتی که داشتم آن دروغ را می‌گفتم، می‌دانستم که کار به این‌جاها می‌کشد. فکر می‌کردم حالا که این اتفاقات افتاده، از این به بعد چشم‌هاش را بیش‌تر باز می‌کند و بیش‌تر فکر می‌کند و بهتر موقعیت خودش و رابطه‌ی ناجور و بی‌سرانجام‌مان را می‌فهمد. این فکرها را کردم که گفتم: «حالا چیزی نشده. من که نگفتم همه‌چیز تمام شده. خب، بگذار همین‌طور ادامه پیدا کند تا بعد. آن‌وقت سر فرصت یک کاری‌ش می‌کنیم».

و حالا این بعد، این بی‌سرانجامی همین‌طور دارد ادامه پیدا می‌کند، آن هم رو به دو سوی مختلف برای او و من؛ یکی رو به بالا، رو به دوست داشتن ِ خود و دیگری رو به پایین، به تهِ بیزاری از خود. و نمی‌دانم آن فرصت که کاری‌ش بکنیم، یا بکنم، کی می‌رسد.

 

مجموعه‌ی داستان «سمتِ تاریک کلمات»

حسین سناپور، 1384 نشر چشمه

از داستان «بگذار همین‌طور ادامه پیدا کند»، صص 5 و 64


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 12 فروردین1387
 

«حالا فکر می‌کنم دروغ است. نمی‌شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد.»

مردِ آرام با تأنی گفت: «چرا می‌شود.»

«اگر هم بشود خیالات است.»

یادِ حرف تو افتادم که به من می‌گفتی خیالاتی. پنج فصل از چهار فصل را عاشق بودم.

گفتم: «ای کاش می‌شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. لااقل بعد از این ممکن نیست. خلأیی که احساس می‌کنم بعضی وقت‌ها با هیچ‌چیزی پُر نمی‌شود.»

سرعت ماشین را کم کرد. نمی‌توانست هم تند براند و هم حرف بزند.

«همیشه خیالات نیست. منظورم یک جور تجربه‌ی معنوی است و به اندازه‌ی تجربه‌ی جسمانی واقعیت دارد.»

از شیشه به بیرون نگاه کردم. باران می‌بارید. مهرداد از باران خوشش نمی‌آمد. روزهای بارانی می‌رفتیم جاهای سرپوشیده. می‌گفت من آفتاب‌پرستم.

«فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردّشان می‌ماند حتا اگر همه‌ چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ‌ چیز نمی‌ترسیدم. می‌گفتم این نشد یکی دیگر. فکر می‌کردم حتا اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست، طلاق می‌گیرم. به همین سادگی.»


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 25 دی1385

هوشنگ گلشیری، عکس از پیمان هوشمندزاده1- و آن زیر، تا ریشه‌ی موها انگشت‌هاش را می‌سُراند و پوستِ گردن را ناز می‌کند، و پایین می‌آید و دل ِ من را در قند و عسل غلت و واغلت می‌دهد تا وقتی سر می‌نهم، و بلند می‌گویم: خودم چاکرت‌ام، ملیح!

بالأخره هم می‌رود طرف تاقچه و من می‌گویم: نه، خواهش می‌کنم، من دیگر نیستم، توبه کرده‌ام.

گوش نمی‌دهد ملعون. با شیشه‌ی روی تاقچه بازی‌بازی می‌کند و بالأخره می‌ریزد توی ِ یک استکان کمرباریک و می‌گذارد روی تخته‌یِ پیشانی‌اش و سر خمانده به پشت و با دو دست چرخان و لرزان می‌آید رو به من و من که دل‌نگرانم که مبادا بریزد، به دست‌هاش که بال‌بال زدن ِ کبوتری سفید باشند نگاه می‌کنم تا کی بیاید و پشت به من شود و کمر خم کند تا من هم بگیرم و باز توبه‌ام را بشکنم و هی اسکناس بگذارم میان ِ شکافِ سینه‌اش و هی در دل به خودم تف و لعنت بکنم و باز بخواهم و بی‌مزه هی بخورم تا وقتی که دیگر خودش بیاید و بنشیند روی زانوی من و بگذارد فقط شانه‌اش را ببوسم و گونه‌اش را. بعد برود توی آن یکی اتاق و بالأخره صدام بزند: میرزا حسین جان!

ملیح ِ ملعون! (ص 369) 


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 12 دی1385

میلان کوندرااحساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه‌ی عاشقانه است. چنان که در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آن‌که برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، خود دلیلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق.

اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن وقت من مأیوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به چنگ بیاورد. چقدر زیباتر است اگر انسان در عوض بشنود: «من دیوانه‌ی توام، هر چند که تو نه فقط باهوش و درستکار نیستی، بلکه یک دروغگوی خودخواه و عوضی هم هستی.»

شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه می‌کند، وقتی که از مهر مادرانه، بی‌آن‌که لیاقتی نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می‌کند. وارد مدرسه شدن می‌بایست انسان را از این توهم برهاند و برایش معلوم کند که در زندگی باید برای هر چیزی بهایی پرداخت. اما معمولا دیگر آن موقع خیلی دیر است.

شما حتماً آن دختر ده ساله را دیده‌اید که برای این که دوستان‌اش را به حرف‌شنوی از خود وادار سازد، موقعی که دیگر از عهده‌ی قانع کردن آن‌ها برنمی‌آید، ناگهان رک و راست و با غروری غیرقابل توضیح می‌گوید: «چون من می‌گم» یا «چون من این‌جور می‌خوام». او خود را برگزیده احساس می‌کند. اما روزی خواهد رسید که یکبار دیگر بگوید «چون من این‌جور می‌خوام» تا تمام کسانی که حرفش را می‌شنوند از خنده روده‌بُر شوند.

 

آهستگی، میلان کوندرا، ترجمه‌ی دریا نیامی 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 4 دی1385

رؤیا گفت: «اینجا؟»

«آره عزیزم. پدرت خوابیده.» و من همین‌جور که حرف می‌زدم با دست‌هام دامنش را بالا می‌دادم و با لب‌هام دکمه‌های بلوزش را باز می‌کردم. می‌خواستم تمام صورتم را در پستان‌هاش فرو ببرم، با سرم زیر گردن‌اش را قلقلک بدهم، و با دست‌هام همه‌ی تنش را دور بزنم. اما نمی‌دانستم چه می‌کنم. در ِ اتاق را مثلاً قفل کرده بودم و خیال می‌کردم که در ِ اتاق قفل است. خیال می‌کردم در اتاق باز نمانده. خیال می‌کردم که رفیق قدیمی‌ام، ناصر روی تخت به خواب رفته و من می‌توانم در خلوت ِ خود، رؤیای ناصری را برهنه کنم، به رختخواب بکشم، لایِ ملافه‌ی سفید با تپش‌های تند قلبش نفس‌نفس بزنم، بمیرم، زنده شوم، بمیرم...

نمی‌دانم چرا یکباره برگشتم و ناگاه چشمم به عبدالناصر افتاد. لای ِ در مانده بود. و من جایی بین شهوت و مذهب پرپر می‌زدم. قلبم داشت منفجر می‌شد، و حادثه‌ای در گوشم تیر می‌کشید. آن لحظه‌ی وحشتناک عکس شد و برای ابد به دیوارهای ذهنم آویخت. عکس دیواری که فرو ریخت و من همراه آن دیوار به اعماق ِ دره‌ها سقوط کردم. عکس ناصر ناصری که پشتِ در اتاق روی ویلچرش بیهوش شده بود. عکس ملافه‌ای که وقتی من آن را می‌کشیدم تا دور خودم بگیرم، رؤیا برهنه می‌ماند، و وقتی رؤیا آن را می‌کشید، من وسط اتاق لخت می‌شدم. عکس آمبولانس، و عکس ویلچری که کنار پنجره برای مدت‌ها ماند.

کاش زمین دهن باز می‌کرد و مرا می‌بلعید. کاش آن صحنه‌ی وحشتناک را نمی‌دیدم تا چهارسال تاوان سیاهش را بپردازم و باز هم نتوانم خودم را از شر کابوس‌هاش خلاص کنم.

 

فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی، صفحه‌ی 95 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 12 شهریور1385

هميشه من بودم كه پيله می‌كردم. از پشت ميز به زور می‌كشاندم‌ات بيرون و مقنعه‌ات را جمع می‌کردم تا زير چانه‌ات، و دست می‌کردم توی یقه‌ی مانتوات و می‌گفتم: «باز چرا حریر سفیده را نپوشیدی دختر؟»

بهانه می‌آوردی که شسته‌ام. حالا چه داشت آن بی‌صاحب که من ِ مرض‌گرفته را حالی به حالی می‌کرد، نمی‌دانم. باز اما حالی‌م نبود. تکان که نمی‌خوردی و زیر لب هی وعده وعید می‌دادی و قربان‌صدقه‌ام می‌رفتی که «نکن عزیزم، سر می‌رسد حالا.» یا «بگذار برای بعد از ناهار که یک سر می‌آیم در خانه‌تان.» ــ و نه حتا تویِ خانه‌ــ، آتیش می‌گرفتم و می‌خواستم قند مذاب توی دل‌ام را بریزم... اصلاً ولش کن قند نبود که، کوفت بود. زهرمارم می‌شد.

باز خودت دهنم را باز می‌کردی به لیچار. یعنی بهانه خودت می‌دادی دستم. اصلاً بگذار بفهمد. بگذار بترکد از این که مال منی و همه‌ی فمینیست‌بازی‌هات مال ِ خود پدرسوخته‌ش است.

بعد از این همه سال نشد یک روز کامل با هم باشیم. همان شد فقط؛ دو سه ساعتی که می‌آمدی با ترس و لرز و بعد بهانه می‌آوردی که: «حالاست برسد و بماند پشتِ در.»

پس بگو! می‌دانستم که همه‌کاره‌ی شرکتی. اصلاً همه‌کاره‌ی همه‌ی ما شده بودی تو، توی این‌همه مدت. بگو اما ــ‌خواهش می‌کنم‌ــ که نشمه‌ی ما نبودی فقط. بگو که وقتی با او بودی، دلواپس من هم می‌شدی که سر می‌رسم حالا.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 1 شهریور1385

جمال میرصادقی یکی از معیارهای جمال میرصادقی، نویسنده و داستان‌نویس حرفه‌ای روزگار ما، برای پذیرفتن شاگرد شرط داستان‌خوان بودن است. به نظر او آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌هایی که داستان می‌خوانند، و آن‌هایی که داستان نمی‌خوانند. آدم‌های داستان‌خوان اگر بخواهند می‌توانند نویسنده شوند.

روز سه‌شنبه 24 مرداد در صفحه‌ی 7 ویژه‌نامه‌ی «نسل 3» روزنامه‌ی جام‌جم گزارشی از کلاس آموزش داستان‌نویسی جمال میرصادقی در مصاحبه‌ای با شخص ایشان، چاپ شده بود که حاوی نکات مهم و البته کلی‌ای درباره‌ی روند کارگاهی آموزش داستان‌نویسی بود. به نظرم رسید که این شیوه‌ها حتماً برای کارگاه‌های شعر نیز می‌توانند صادق باشند.

من در این‌جا این مصاحبه را برایتان خلاصه‌خوانی کرده‌ام و به چند جمله‌ی قابل توجه از این گزارش اشاره می‌کنم تا حداقل کمی رگِ داستان‌خوانی‌مان بجنبد:


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 7 مرداد1385

رضا براهنی

 در بند این مباش که اگر چیزی خصوصی از خود نوشتی، دیگران ممکن است به نوعی دیگر درباره‌ی تو قضاوت کنند؛ ممکن است دیگران در تو دیگر به دیده‌ی احترام ننگرند، دیگران ممکن است از شرم سرخ شوند. این مهم نیست که قضاوت‌های قراردادی ِ دیگران درباره‌ی ِ تو چیست و چه خواهد شد. تو آمده‌ای تا تمام قراردادها را بشکنی، تمام قوانین را از میان برداری، تمام اصالت‌ها را برهنه کنی و رسوا شدن‌شان را نشان بدهی. باید موقع نوشتن به خود بگویی: سر بکش ای غول درون تا ببینم دیگر به چه زیبایی‌هایی آراسته‌ای. سر بکش ای درون تا ببینم در تو چه چیزهای دیگری نهفته است.

[...] کاغذ خائن نیست. چیزی را از کاغذ پنهان مکن. هر چه را که در ذهن‌ات می‌گذرد بر روی کاغذ بیاور. زندگی ِ تو همان است که آزادانه از ذهن‌ات عبور کرده است؛ هیچ کس جز تو، تاریخ خصوصی ِ تو نیست و هیچ تاریخی جز تاریخ ِ خصوصی ِ تو وجود ندارد.

 

بخش‌هایی از کتاب جنون ِ نوشتن، دکتر رضا براهنی.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 1 اردیبهشت1385

 تنبلی ِ بهاری راه تخیل را بسته است. دست‌ها زیر چانه‌هاست و نوکِ قلم به کاهلی رویِ کاغذ می‌جنبد.

(سودابه اشرفی، ماهی‌ها در شب می‌خوابند، ص40) 


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 9 فروردین1385

جین ِ آبی که پا می‌کرد، گلابی‌های ظریفی می‌شدند ران‌هاش تا امتداد زانوها؛ گلابی‌های ِ آبی، آبی ِ آسمانی. می‌شد حتا سُرید روشان، وقتی می‌نشست پشتِ کامپیوتر و تقّ و توقّ ِ شاسی‌ها را درمی‌آورد به عمد؛ که یعنی نوشته‌های مرا می‌زند و دل‌اش غنج می‌زند تا برسم. بالا سرش بایستم و هی زل بزنم به قد و بالای نشسته‌اش و بعد عجیب وسوسه بشوم تا سفت بچسبم‌اش و لب‌هام را بچسبانم به دهن ِ نیمه‌بازش و از تهِ دلم جیغ بزنم خاموش.

نگاه نمی‌کرد به‌م که. خیره می‌شد فقط به رژه‌ی حروفِ پشتِ سرهم تویِ مانیتور که با رسیدنم کُند شده بود حرکت‌شان حتماً. دو سه سطر نزده اغلب می‌گذاشت بماند و پا می‌شد به تیمار. خودش هم که می‌خواست نمی‌گذاشتم بزند. به عوض مجبور بودم که غروبِ بعد از رفتن‌اش، خودم بزنم همه را. بعد دو لیوان چایِ داغ می‌ریخت که دستِ آخر هم یخ می‌کردند و فقط طعم کاکائویِ رژش بود که بعد از چایِ داغ ِ دوباره‌اش حتا، از مغز آدم نمی‌پرید. دم‌دمایِ چهار هم ناهارمان بود مثلاً. نه که میل نداشته باشم به غذایی که خودش هم نمی‌دانست چه‌طور درست‌اش کرده. نمی‌شد که بخورم. باور کن نمی‌توانستم. آشوب می‌شد دلم. نمی‌خواستم طعم خشک و تب‌دار تن‌اش را از کام‌ام بشورد چیزی. نمی‌خوردم اصلاً.

بعد از تو اما، جور دیگری شده‌ام: هم نوشته‌هام تایپ می‌شوند به‌موقع و تر و تمیز، و هم چاق شده ام کُلی!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 18 اسفند1384

نیمه‌های شب، کنار انبوه کاغذها، سرش را که بلند کرد، باز آن طره‌ی طلایی را دید که می‌لرزد بالای پیشانی‌یِ دختر. (به لحظه‌های تنهایی‌شان فکر کرده بودند که هیچ نسبتی نداشت به حالاشان.)

حالا حلقه‌ی نوشتن را به ناچار پذیرفته بودند؛ خودشان را به واسطه اصلاً نمی‌پسندیدند. (کاغذ را نمی‌شود جایگزین کرد که.)

به خود که آمده بود پسر، دختر از زیر ساعدهای گوشتالوی‌اش، از متن سفیدی‌یِ تن ِ کاغذ، به زمزمه گفته بود: عطر خیس و خوابناک زیر زانوهات را بویِ کاغذ ندارد که!

دلتنگی‌یِ پسر برای همین یادآوری حتا، کافی بود که باز تا صبح، قدم بزند بی‌خواب.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 14 بهمن1384

شیوا ارسطویی

«لحظه‌های میان اعتراف و کتمان را، موقع نوشتن دوست داشت. اگر همین‌طوری می‌نشست و فقط فکر می‌کرد، به راحتی می‌توانست خودش را ببخشد. فقط موقع نوشتن، نسبت به خودش بی‌رحم می‌شد. نوشتن محرابی بود که دروغ گفتن را نمی‌بخشید. فقط با نوشتن می‌توانست خودش را مجازات کند و به «او» حق بدهد که روزی ترک‌اش کند.»

 

شیوا ارسطویی: آسمان خالی نیست، نشر علم، چاپ اول، 1382، صفحه‌ی 90


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 13 شهریور1384

قبلاً از مهشید امیرشاهی نوشته بودم.چند نمونه از نثر زیبایش را هم شاهد مثال آورده بودم، که می‌توانید برای مرور آن‌ها به نوشته‌های پیشین بوی‌کاغذ مراجعه کنید. تکه‌متن زیر هم جزو همان نمونه نثرهای خوش ساختِ مهشید خانم است که می‌خوانید: امیرشاهی

چندبار به صدای بلند می‌پرسی، "پس حسن کی دوباره پیش ما برگشت؟"

و ممه می‌گوید، "هَه؟ با منی رولَکَم؟" موهاش را پشت گوش‌اش می‌زند شاید بشنود و تو یکبار دیگر فریاد می‌زنی و سؤال را تکرار می‌کنی.

ممه سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید، "ممت دِیَه پیر شده. قوزش درآمده."

و تو همه‌ی محبتی را که در دل‌ات به ممه داری، تو چشم‌ات می‌ریزی و به قوز پشت ممه نگاه می‌کنی و از سؤال‌ات چشم می‌پوشی و به خودت وعده می‌دهی که از خود حسن یا مادر بپرسی. و با اشاره‌ی سر به ممه می‌گویی، "فکرش را نکن ـ نه فکر سؤالی را که کردم نه فکر قوز پشت‌ات را ـ حرف‌ات را بزن."

و ممه با ذوق می‌گوید، "مَ رفتم. حسن آقا نیامد. رَف کربلا پیش ننه‌ش. هار شده بود. والله! ـ نه والله، هار نبود. حیا داش. بعد از ظهر زیر یه کرسی مرفتیم.با شوال می‌نشسّ و پا می‌شد. پاشَ مَ ندیدم ـ هرگز."

و تو با لبخند معنی‌داری به ممه می گویی، "ای کلک ـ حیای حسن چندان هم باب دندان‌ات نبود. بدت نمی‌آمد لاسی باهت می‌زد."

ممه می‌بیند و بی‌صدا می‌خندد و می‌گوید،"خُ م َچاق بودم و مسّ بودم.جوان بودم. اما آدِمای او روز حیا داشّن. مثه حالا که نبود کورپَکَم. آدِمای حالا هَمِشان هارَن. ای‌همه آدِم از زیر دست مَ رد شد مثه آدِمای حالا ندیدم. ووی ووی ووی آدِم مخورن. پدر آدِمَ میگن." 

از مجموعه‌ی بعد از روز آخر، مهشید امیرشاهی، داستان آغاسلطان کرمانشاهی، صص 5 و 54.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 15 فروردین1384

این تکه بخش آخر از نمونه نثرهای مهشید امیرشاهی‌ست. باز هم از او خواهم نوشت.

 

پدرم کتابچه را زیر دماغم تکان داد و با عصبانیت گفت، «‌این چیه؟»

گفتم، «‌دفتر خاطرات، مال منه. چرا خوندیش؟» پدرم گفت، «فوضولی موقوف!» بعد از کتابچه بلند خواند، «با ف رفتیم سینما، بعد رفتیم بستنی خوردیم.» و گفت، «‌غلط کردید! ف کیه؟ خجالت نمی‌کشی؟»

احساسی که داشتم خجالت نبود، ترس بود. حتا قبل ازدعوای پدرم ترس را حس کرده بودم. در سالن سینما کنار هم نشستیم و دست همدیگر را گرفتیم و بازوهامان پهلو به پهلوی هم روی دسته‌ی صندلی بود. عقبی‌ها در بین شکستن تخمه، از رسوایی و بی‌آبرویی حرف زدند. یکی گفت، «‌جوون‌های این دوره حیا رو خورده‌ن آبرو رو قی کرده‌ن.» یکی دیگر گفت، «‌خجالت نمی‌کشن‌ جلو چشم همه.» و یکی دیگر گفت، «‌آدم اینارو بگیره تا می‌خورن بزنه.»

جلویی‌ها برگشتند و نگاه کردند و با ته آرنج ما را به هم نشان دادند. و نگاه‌ها ترسناک‌تر از حرف‌ها بود. با نگاه‌شان دست‌هایی را که به هم آویخته بود به زمین می‌دوختند؛ و لذتی را که به نگاه‌ها آمیخته بود تبدیل به ترس می‌کردند.

و ترس باقی ماند ــ ترس از این که کار بدی کرده‌ام، کار کثیفی کرده‌ام ــ و عشق را برد. تنها خاطره‌ای که از عشق ماند فیلمی بود که ندیده بودم و بستنی‌ای بود که در لیوان آب شده بود؛ از شوق همراهی دو سایه از خانه تا مدرسه شروع شد و به پیوند دو نگاه و تماس دو دست پایان یافت و هرگز به گرمی ِ دو نفس و نرمی ِ دو آغوش نرسید.

وقتی صحبت هم‌نفسی و هم‌آغوشی پیش آمد، بی‌عشق آمد، با آخوند و ملا و صیغه‌های عربی آمد. به خانه‌ی تازه رفتم و در خانه‌ی تازه هیچ چیز تازه نبود جز ترس‌های تازه.

 

بعد از روز آخر، مهشید امیرشاهی

از داستان "در این مکان و در این زمان"، صص 2 و 161


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 11 فروردین1384

وعده کرده بودم که تکه‌هایی از داستان‌های مهشید امیرشاهی را برایتان در این‌جا نقل کنم تا هم مگر سد سانسور آثار ادبی را قدری بشکنیم و هم به قدرت شخصیت‌پردازی و نثر امیرشاهی که بر نثر بسیاری از زنان داستان‌نویس ما تأثیر گذاشته، واقف شویم. غم‌انگیز است که چنین نویسندگان نوگرای ایرانی، در خارج از کشور دق‌مرگ شوند. امیرشاهی می‌گوید: «‌تا وقتی آخوندها در آن سرزمین قدرت می‌رانند، حتا خاکستر من هم به خاک وطنم باز نخواهد گشت.»

اما این‌بار از مجموعه‌ی "بعد از روز آخر" ، و در داستان "اسم‌گذاری بچه‌‌ی سیمین" (صص2و101) ببینید که چه‌طور دختری جوان احساسات‌اش را پنهان می‌کند؛ انگار این غرور و ریای محبت‌کٌش جزو خصیصه‌های فرهنگی ِ ما بوده از دیرباز، که تمامی هم ندارد گویا.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 25 اسفند1383

مهشید امیرشاهی متولد 1319 در کرمانشاه، به قول خودش کُرد است، تباری قزوینی دارد، و حالا در فرانسه مقیم است. نوگراست و از هر چیز خرافی و مذهبی، عصبی می‌شود و بعد خیلی متین و با دلیل، عصبیت‌اش را می‌نویسد و توضیح می‌دهد. مهشید در مصاحبه‌ای می‌گوید: «‌... از تصنع بیزارم. من به هیچ "قرآنی" ایمان نمی‌آورم. هیچ چیز برای من آیه‌ی منزل نیست.‌» (هنر در هیچ موقعیتی مرگ‌پذیر نیست، مصاحبه‌گر: نیلوفر بیضایی، 19 اکتبر2003، به نقل از: این‌جا)

به نظر من او به دلایل زیادی، به زنان نویسنده‌ی دیگر ِ ما (مثل: سیمین دانشور، زویا پیرزاد، و...) قابل ترجیح است. اول به خاطر این‌که فارسی را خیلی دقیق و روان می‌نویسد. و دوم این‌که او زن ِخانه‌دار و "حرفِ مرد گوش‌کن ِ" شوهردار ِ کنج‌‌خانه‌نشین نیست و فعالیت اجتماعی‌ــ‌سیاسی قابل ملاحظه‌ای هم داشته؛ برعکس اغلب زنان دیگر ما که تا بوی سیاست و چیزهای ِ ضدمذهبی می‌آید: ... پیف، پیف ... حرف‌اش را هم نزنید!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 18 اسفند1383

هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. بانوی داستان‌نویس ما، منیرو روانی‌پور، در آیین خاکسپاری هوشنگ گلشیری، پر از درد، با گریه می‌گفت:

 «‌استاد همه‌ی ما بود گلشیری. ما را او بزرگ کرد. روزی با شوق از شیراز آمده بودم به دیدن‌اش. داستان هم آورده بودم تا بخوانم برایش. دیدم که دم در روی اثاثیه‌ی منزل‌شان نشسته؛ گویا پول اجاره‌خانه را نداشته‌اند که بدهند، صاحب‌خانه هم نامردی نکرده بود و انداخته بوده‌شان بیرون. گلشیری اما رو کرد به من که: چی داری؟ بخوان! و من همان‌جا خواندم، و او نقد کرد حتا...» (نقل به مضمون)


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 16 اسفند1383

احمد میرعلایی، مترجم فرهیخته‌ای که به دست و دستور تاریک‌اندیشان و دشمنان اندیشه، در دوم آبان‌ماه سال 1374 با تزریق الکل در رگ‌ها، به قتل رسید و پیکر بی‌جان‌اش در کوچه‌ای در اصفهان رها گردید، در مقاله‌ای باعنوان «از بورخس تا کیمیایی» که در «مجموعه‌ مقالات در نقد و بررسی آثار مسعود کیمیایی» (‌نشر آگاه، 1364‌‌) منتشر شده است، می‌نویسد:

اصولاً بعد از هدایت، زنان ِ نوشته‌های مردان ِ داستان‌نویس، بین دو قطب اثیری‌ــ‌لکاته در نوسان بوده‌اند: تصویری که "استاد ماکان" در "چشم‌هایش" علوی، از "فرنگیس" می‌کشد، تصویر زنی لکاته است، در حالی‌که فرنگیس خود را زنی اثیری می‌داند. همه‌ی زنان جهان داستانی چوبک ــ‌جز در "تنگسیر"‌ــ لکاته‌اند. حتا "گوهر"، در "سنگ‌صبور"، در شرایطی غیرانسانی نمی‌تواند گوهر اثیری خود را حفظ کند. البته این سیر از لکاته به اثیری، نفرین ِ ادبیات ما بعد از صادق هدایت است و تاکنون کم‌تر در ادبیات معاصر دیده‌ایم که زنی درست و حسابی ساخته بشود؛ ــ‌مگر شاید تا حدودی در "سووشون"، آن هم به این سبب که نویسنده زن بوده است. و طرز تلقی اکثر نویسندگان ما از زن همین دو قطب لکاته و زن اثیری بوده است... توی جامعه‌ی ما، احتمالاً یک جوان ایرانی اولین زنی را که لخت دیده، مادرش بوده و با وجود این همه مناهی، این میل شدیداً سرکوب شده، تا دوباره زن را در روسپی‌خانه کشف کرده و این بچه‌های اسیر انگاره‌ی مادر، به سبب همین امیال سرکوفته، اغلب در آن‌جا هم احساس بیچارگی می‌کردند و راه چاره را در آن می‌جستند که زن را در دو قطب اثیری و لکاته، شقه کنند... در این ملک نسبت به زن خیلی بد قضاوت شده.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com