تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 29 آبان1388

کابوس

 

منوچهر آتشیاكنون اگر ننویسم از شقایق نورسته‌ای در این دهانه‌ی پل

فردا شاید، بسیار دیر باشد

امروز اگر نگویم آن ستاره‌ی ناپیدا

چه رازناك

دمساز یاس بركه‌ی نزدیك است

فردا شاید، بسیار دیر باشد

مدام و مدام

به سنگِ پرتاب شده‌ای فكر می‌كنم

كه می‌رود كه به گنجشك فرود آمدن بیاموزد.

اكنون اگر بر این شقایق نورسته

اسرار این دهان هیولا را نگشایم

امشب چه دسته گلی بدهم

به آب‌های كابوس خود؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 21 مهر1388

نام تو را تمام درختان می‌دانند

سعید سلطانی‌طارمی

 

دیگر تمام کن

باور نمی‌کنم بتوانی

                      از من جدا شوی

یا این که من بتوانم روزی

دور از تو سر کنم.

آن دست‌های کوچک،

آن دامن سپید،

آن قهوه،

              آن دهان،

 

آن راه پرگره

              پُرپیچ و خم

                          که ما را

تا پیچ انتهایی تاریخ می‌کشید

 

یادت که هست؟

در کوچه‌های زنجان

                           ازمیر

                                   قاهره

در قهوه‌خانه‌ها

و آن اتاق کوچک بی‌آفتاب

ترکیب می‌شدیم

تا واژه‌ای مرکب و بی‌معنا

در یک ترانه‌ی عربی

                         ترکی

                                 یا فارسی شویم

و حس مد شهرهای کهن را

در انبساط مبهم دل‌های کودکان برسانیم

و عشق را

با لهجه‌ای به خانه بخوانیم

که هیچ واژه‌ای

با آن زبان تو را نستوده است. 


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 6 مهر1388

با سپاس از صبا خانم خوئی برای ارسال این دو شعر در سوگ پرویز مشکاتیان

 

پرویز مشکاتیان (زادهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابور - درگذشتهٔ ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در تهران)، آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر نامی ایرانپرویز جان!

     این شیوه از مردن

ز آموزه‌های کیست؟

در دوستان و دوستداران را به هجران خون جگر کردن،

این سبکِ کار

               _ ای نازنین! _

                           مشکاتیانی نیست.

 

کمبودِ روز و ماه و سال‌ات که نبود،

                                    ای دوست!

بایست‌ات آیا خود همین امروز و چونین ناگه آغازِ سفر کردن؟

ای یارِ جانی! نیک بد کردی!

این گونه بی‌مهری خوش از یارانِ جانی نیست.

 

زین سوکِ ناهنگام،

لال‌ام چو ذاتِ ترس، چون جانِ شگفتیدن.

بر من مگیر ار اُرگِ شعرم نیز ناکوک است:

که، آسمان‌ها برتر از واژه‌سرای من،

در زهره‌زارانِ هزاران در هزار آهنگِ موسیقی،

ویران‌تر از من، لالِ درد و حیرت و اندوه و ترسیدن،

خود هرچه ساز و هرچه آواز از تو در سوک است.

 

بیست و هفتم شهریور هشتاد و هشت،

 بیدرکجای لندن


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 14 شهریور1388

سجاده: فرش عنف و تجاوز

 

سیمین بهبهانیسجاده، فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟

الله اکبر است که هرشب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره‌پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه، قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبرویِ حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آن‌چنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

::

 

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را!

 

سیمین بهبهانی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 13 مرداد1388

یقین درُم اثر امشو به های‌های مو نیست

که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو

خدا خدایِ شمایه، خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خون‌بهامه نداد

زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بهتر از ای، هیچی خون‌بهای مو نیست

بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست

به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست.

 

با صدای پرویز مشکاتیان بشنوید: این‌جا


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 5 خرداد1388

گرچه اولین برخوردم با تو توصیه‌ای دوستانه بود، اما همواره دیده‌ام نگران برج‌های بلند بینایی هستی که ببینند و دم‌های بلند گویایی که بازگو کنند؛ چیزی که خود ندارم. پس باید چیزی می‌گفتم به تو مهدی جلیل‌خانی که:

 

خیره سرانه

سرانه‌ی کودتای‌ام را

از خاک گرفتم.

داد برم داشت.

گوش ممتنع

چندان جالب نبود

که شب‌مویه‌های‌ام را

بتراشد

          بصیقلد

                    بتمامد.

 

خیره‌سرانه‌ام

به آتش می‌دهم سر جمهوری‌ام را.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 5 اردیبهشت1388

درود بر تو مهدی جان

واقعا متأسف شدم وقتی خبر احضارت به خاطر چنین اتهاماتی را شنیدم [...] می‌دانی كه در این مملكت، وبلاگ‌نویسی و اینترنت از مصادیق جرم و فساد است، حتی اگر از سیب زمینی بنویسی یا واژه‌ی "واردات گندم" را جست‌وجو كنی...

راستی به بهانه‌ی خودكشی (!) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس، شعری گفتم كه دوست دارم تقدیم كنم به همه‌ی وبلاگ‌نویسان آزاداندیش. اگر صلاح دانستی، دوست دارم در وبلاگ تو منتشر شود.

 

با آرزوی موفقیت و آرامش

فرهاد رحیمی

از پشت قفس،

همیشه آسمان

                 آبی‌تر است

اما

دیگر آزادی

آرزوی پرنده نبود.

 

گه‌گاه

به آسمان كه نگاه می‌كرد،

پرواز

        در بال‌های گشوده‌اش خمیازه می‌كشید.

 

با پرهای سپید ریخته بر كف قفس

كفنی دوخت،

                به تن كرد

                            و برای همیشه پرید و رفت.

 

داغ اسارت‌اش

به دل سرد میله‌ها ماند،

                             شعله كشید،

                                          سوزاند...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 21 آذر1387

کرّوب رضاییپماد سوختگی

لیدا در آشپزخانه پیاز رنده می‌کند

من در کتابخانه اشک می‌ریزم

بال‌های سنجاقک هر روز

در کتاب  آشپزی می‌سوزد

 

لیدا می‌گفت:

چرا سبیل نشانه‌ی مردانگی است؟

من و امیر و سبحان دُم در می‌آوریم

و قیمه بادمجان زیر سؤال می‌رود!

 

مردان بادمجانی

خوانشی بر شعر «پماد سوختگی» از کروب رضایی

اکبر اکسیر، آذر 87

 

شعر در خوانش اول شعری است روایی، ساده و صمیمی از خانواده‌ی چهار نفری‌ای که نقش آن‌ها را شاعر با نام‌های حقیقی همسر و فرزندانش بازی کرده است. گزارشی از یک جمعه‌ی شهریوری که همه در خانه هستند؛ خانم مشغول رنده کردن پیاز است، آقا در کتابخانه مشغول مطالعه و بچه‌ها در کنار خانواده منتظر آماده شدن ناهار، آن هم ناهار فصل: قیمه بادمجان!

شعردر خوانش دوم تأویل می‌شود؛ زن نماد زنان مظلوم آشپزخانه است که دستان ظریفش هر روز در اجاق آشپزخانه و پخت و پز می‌سوزد. مرد که آگاه از این ماجراست به مطالعه ادامه می‌دهد تا حاکمیت خود را به عنوان پدرسالار  و مرد خانه با ریختن اشک پیازی و همدردی ریاکارانه به اثبات رساند و شاید بر حال کتاب و کتاب‌خوانی در سرزمین ما گریه می‌کند.

خانه سمبل جامعه‌ی مردسالار است. مرد با دو پسرش، یعنی سه عضو این خانه‌ی مذکر، احساس مادرانه‌ی زن را درک نمی‌کند. زن در یک بحران فلسفی سؤال تکان‌دهنده‌ای می‌پرسد: آیا فقط نشانه‌ی مردانگی سبیل است؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 29 آبان1387

اکبر اکسیرزیبای شاعری از آستارا، بوی خوش و روح متانت و بزرگ‌منشی و شاعرانگی مردمان‌اش را با خود به زنجان ارمغان آورده بود. کرّوب رضایی را اول‌بار بود که می‌دیدم و از آن همه شعرهای زیبا و آرامش مثال‌زدنی‌اش، پیدا بود که از قبیله‌ی قلم و شورانگیزان شاعر باید باشد. حیف اما که دیدار کوتاه بود و به میزبانی‌اش زمان تنگ بود و روزگار ملال را او باید مفری برای آرامش خواستارش می‌یافت و می‌داشت.

او برای فصلنامه‌ی اشراق شعر آورده بود اما دریغ که نه اشراقی باقی بود و نه اشراق‌بانی! پس به ناگزیر هدیه‌های ارجمندش را همین‌جا نشر می‌دهم.

کروب عزیز، از زیبای نازنین، بزرگ‌شاعر آستارا، اکبر اکسیر، نامه‌ای با دست‌خطی خوش برایم آورده بود که همین‌جا نقل‌اش می‌کنم؛ چرا که خطاب سلام‌اش به شما «ساکنان سیاره‌ی سهروردی» هم هست. پس به سلام‌آور و سلام‌رسان، هر دو، درود می‌گویم.

کرّوب جان، هنگامی که از زنجان و حسین منزوی سخن افتاد، جمله‌ای از آن سفر کرده نقل کرد که تلخای‌اش هنوز با من باقی است؛ گویا حسین منزوی گفته: «محمدحسین شهریار را مردم تبریز "شهریار" خواستند، اما مردم زنجان حسین منزوی را "منزوی" کردند»!

این را هم بگویم که گروه ادبیات عصرکتاب زنجان، امیدوار است که اواخر آذرماه، میزبان آقای اکبر اکسیر باشد برای معرفی و بررسی تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر او «پسته‌ی لال سکوت دندان‌شکن است».

و اینک آن نامه و شعرها:


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 8 مهر1387

زمینه‌ی پیدایش و پیشرفت ادبیات مدرن فارسی

سعیده رجایی‌پور

 

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج زاده‌ی ۲۱ آبان ۱۲۷۴ در دهکده‌ی یوش مازندران، درگذشت ۱۳ دی 1338 شمیران تهرانتا قبل از مشروطیت، شاعری یك شغل و منبع درآمد بود. شاعر مثل یك منشی و مستوفی، در استخدام حاكم و امیر و سلطان بود و مطابق میل او سخن می‌گفت و از صله و جایزه و مستمری او بهره‌مند می‌شد. اما از انقلاب مشروطیت به بعد، با مطرح شدن مفاهیم جدیدی هم‌چون علایق ملی و امید به آزادی و قانون‌مداری و شایسته‌سالاری اكثر شاعران به جرگه‌ی آزادی‌خواهان پیوسته‌اند و تعهد و مسئولیت اجتماعی و سیاسی بر استفاده‌های مالی از طریق شعر رجحان یافته و جز معدودی كه نان به نرخ روز خورده و سنت پیش از مشروطیت را ادامه داده‌اند، اكثر قریب به اتفاق شاعران 100 ساله‌ی اخیر، نان از قبل خویش خورده و خود را به ارباب زور و زر نفروخته‌اند.

عمده‌ی شاعران عصر مشروطیت به طور طبیعی برداشتی سطحی و احساسی از این جنبش داشتند و عملکرد سطحی‌شان در شعر، در حد تغییر کلمات از «معشوق» به «ملت» و «اشتر» به «ترن» داشت. تنها گروه اندکی بودند که معنی ناگزیری تاریخی را می‌دانستند و می‌دانستند که این جنبش، زندگی روزمره و آداب و رسوم و شعر و زبان و معنی زیبایی را تغییر و همه‌ی امور را از سنت به مدرنیته سوق خواهد داد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 1 شهریور1387

سروش ِ اهرمنا!

 

ما ز قرآن مغز را برداشتیم:

پوست را پیش ِ خران بگذاشتیم.

مولوی

 

سروش ِ اهرمنا! که‌ت مغالطت کار است:

هزارگونه دروغ‌ات نهان به گفتار است!

تو را شریف گمانیده بودم، آه، ار نه

ز هم‌سخن شدن‌ام با تو یاوه‌گو عار است.

تو نیز از جنم ِ شیخی، ار چه‌ات هرگز

به دوش بر نه عبا و به سر نه دستار است.

ز هرزگان ِ چمن نیست بوته‌ی گزنه:

زبان ِاو، به پدآفند، اگر چه پُر خار است.

ولی-‌دریغ!-  ندانستم این‌که اندیشه‌ت

نه بیشه‌ای‌ست، که نُه تویه‌ای پر از مار است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 مرداد1387

نقدی بر مجموعه‌ی شعر

غزل زمان، سروده‌ی محمد سلمانی

سالار عبدی

 

محمد سلمانیمحمد سلمانی (متولد استان اردبیل، ۱۳۳۴) از شاعران غزلسرای روزگار ماست. وی از جمله معدود شاعران امروز است که با وقوف و آگاهی از چم و خم و ویژگی‌های خاص غزل این سال‌ها در هوای تغزل تنفس می‌کند. اولین موضوعی که ممکن است در مورد غزل در این سال‌ها به ذهن اهالی شعر و ادب خطور نماید، بحث تجویز یا عدم تجویز این قالب در این برهه از تاریخ است که با تعاریفی آوانگارد و پارادوکسیکال به سر می‌برد؛ که آیا این قالب سنتی با چهارچوب مشخص و محدود خود می‌تواند پاسخگوی نیازها و دغدغه‌های انسان امروز باشد.

آن‌چه به ذهن راقم اين سطور می‌رسد، این است که به صرف کلاسیک و سنتی بودن قالب شعر نمی‌توان نظر قاطع موافق یا مخالف داد. اگر به نمود عنصر نسبیت در عصر پست مدرن امروز که وجهه‌ی بارزتری یافته است دقیق شویم، نتیجه‌اش در باب شعر امروز این خواهد بود که صرف کلاسیک بودن یک قالب نمی‌تواند نشان ضعف و ناتوانی آن در پاسخ‌گویی و ارضاء سلایق ادبی روز مخاطبان باشد. چه، آن‌چه اهمیت دارد پیام و سخنی است که در هر قالب و ظرفی ارائه می‌شود. از سویی من یک جنبه‌ی طلایی اعجاز در غزل ـ‌این قالب بسته و یکنواخت‌ـ می‌بینم که هرگز در انحصار چارچوب بسته‌ی تعریف شده‌ی کلاسیک خود نمی‌ماند و با جاذبه‌ای جبّلی و نامکشوفی که دارد، به فراخور و تناسب موقعیت‌های مکانی و زمانی موجود موجب التذاذ می‌گردد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 15 تیر1387

با خویش، با خدا

اسماعیل خوئی


ما را اسیر ِ دین ِ که کردی، خدای ما؟!
تا چیست پاسخ  ِ تو به چون و چرای ما؟!
ما را ز بامداد ِ تو می‌بود دین ِ خویش،
آورده زردهشت ِ سپنتا برای ما:
دینی که، با طلوع  ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ  ِ وی اندیشه‌های ما:
دینی که بر سه نیک ِ اهورایی‌ی تو در
پندار و گفت و کرد بُوَد رهنمای ما؛

دینی که، با طلوع ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ ِ وی اندیشه‌های ما:
دینی که رهنمای ِ پدر در پدر، که هیچ،
بوده‌ست رهنمای نیا در نیای ما؛


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 1 اردیبهشت1387

سعدی به حق نمونه‌ی برجسته‌ی روح لطیف، نکته‌سنج و خیرخواه ایرانی است. او در اواخر قرن هفتم هجری در شیراز درگذشت.

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمیشود ما را.

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بوده‌ست ناشکیبا را

بیا که وقت بهار است، تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟

شمایلی که در اوصاف حُسن ترکیب‌اش

مَجال نطق نماند زبان گویا را.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 13 بهمن1385

این نوشته‌ی منظوم متعلق به سال‌های آغازین تجربه‌ی من از شعر عامیانه است. شاید "علی کوچولو"ی فروغ و "دخترای ننه دریا"ی شاملو یا شعرهای عسگر آهنین و هادی خرسندی باعث شده بود که من هم چیزکی در این مایه‌ها بنویسم.

حالا قضاوتش با شما که خوب و بدش را عیار بزنید. این ناچیز را پیشکش می‌کنم به دوست بزرگوار و ارجمندم خلیل جوادی عزیز که استاد ریزبینی‌ها و شوخ‌طبعی‌هاست.

تازه، حال و هوای انقلابی هم دارد؛ آخر سالگرد انقلاب پنجاه و هفت هم هست. پس سالگردش مبارک!

 

 

من که هی خداخدا می‌کردم انقلاب بشه

یه روزی همّه چیز از بیخ و بنش خراب بشه،

حالا عاشق شده‌م و رسوا شده‌م

مثه گوجه و خیار سوا شده‌م.

تو بگو چی کار کنم، برم جلو،

یا تو عاشقی‌یه تو بشم ولو؟

به خدا آتیش‌پاره حیرونتم

من عزیز دُردونه جون، قربونتم

می‌گی من چی کار کنم، نیام پیشت

نکنم مثه کباب پس و پیشت؟

می‌گی من مثه کنه‌ها سمجم

مثه پالون ِ خرا یه خورده لوسم و کجم

می‌گی نه ماچم نکن، فایده‌ش چیه

می‌گی نه دستم نزن، لاس چی چیه؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 28 آذر1385

این غزل ناتمام با نام «ناهید» را از میان کاغذپاره‌هام پیدا کرده‌ام. سال و ماه نگارش‌اش قید نشده بود، ولی گمانم این است که باید بهار یا تابستان 83 قلمی شده باشد. در حاشیه‌اش نوشته‌ام:

«عظمت ناهید به واژه‌ها راه نمی‌داد. این چکامه ـ که تصویری و توصیفی است ـ دستمایه‌ای است برای شعرهای بهتر و تازه‌تری از این نوع. سه نقطه‌ی آخر را برای تکمیل غزل در تحریرهای بعدی گذاشته‌ام. وزن‌اش هم لنگ می‌زند، اما چه باک!»

 

بر بازوان ِ پیچکی ِ کهکشان ِ پیر

تلفیقی از سحاب و ستاره، به رفتار تیر

 

سیاره‌ای مُحاطی ِ صدها ستاره‌ای

خاوندگار آب و زنی، خواهر حریر!

 

همزاد آفتاب منی، سایه‌ای ولی

تشبیهی از هر آن‌چه زمین، سازگار و سیر!

 

مهبانگ ِ هر قصیده‌ی نابی، سلام سخت

تصویری از کرامت ِ آبی، بهار دیر!

 

جسم جهان ِ بسیطی، آلاهه‌ی ستیز

پَرهیب ِ پُرفریب ِ هر غزلی تو، عجول و دیر!

 

صبحی و حیف، سر نزده خسته‌ای تو باز

جنگیده‌ی کدام پلنگی، غزالِ سیر!؟

 

...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 11 آبان1385

وحید عزیزم!

دو هفته‌ی پیش بود به گمانم که سر صحبت را با این خبر حیرت‌آور باز کردی: «دخترعمه‌ی ناشنوایم، می‌شنود!»

و این بود و بود تا با دیدن آن دختر و رد و بدل کردن نگاه و سلام، چیزی بسازد در من به اسم «شکل صدا». به‌ش حسودی‌م می‌شود. خوش به حال‌اش که فردا چیزی برای شنیدن دارد.

تولد دوباره‌اش مبارک!

با دوستی: مهدی

۳۰/۲/۱۳۸۱

شکل صدا

 

این همه حلقه‌ی ِ خالی،

بی‌صدا

با حاشیه‌ی ِ لب؛

حالا می‌فهمی مفهوم دهان ِ باز را

                             دنیایِ پُرشکل ِ پُررنگ را

                             پُشتِ بیگ‌بنگ ِ مزخرف!

 

هر چه رنگ بوده، باخته

ذات‌اش همین است بابا!

این زمانه گنجشک ِ رنگ‌پریده می‌فروشدت به جای قناری

خدا را مادر!

                از پشت ِ درهای بسته نمی‌شنوی دیگر

نوبت ِ توست حالا

        که هیس ِ سنگر گرفته را

دمار از روزگارش درآری خواهر!

ــ دنیای بوق ِ ما که زنگ ِ مرگ ِ تلفن بود و بد و بیراه

به هیچ ناکجا نرساندمان صدا.

 

 

سیگار گُل‌کرده‌ام کمرش بشکند!

گوش ِ روسری، کَر         دختر!

چای دم کرده‌ام

                     گپ می‌زنیم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 8 مهر1385

                                                برای علی کنگرلو

 

آوازی غمگین از آرشه‌ی ویولن

تاب می‌دهد کبوتری را آن‌سوی ِ سیم تلفن

و مرا میان ِ میله‌های پنجره

که دل نمی‌کَنم از تو.

 

دور می‌شوی از انحنای نور شمالگان تا جنوب

و از چین پرده‌ی هر شعر که بی‌پرده‌ست

                                تا منظومه‌های خورشیدی.

 

گل سرخی گذاشته‌ام

در بشقابی از طرح پلنگ‌های زخمی

و گلبرگ‌های فلسفه را

میانِ فلس‌های سوخته‌ی هر ماهی

 به دریا سپرده‌ام

که به اشتباه نیفتی از سیاهچال‌های کیهانی...

 

 

تا به حرف‌هایِ تو برسم

سال‌ها گذشته و من هنوز

آویزانم از

                افکار سل گرفته‌ی کافکا.

 

فروردین 1380


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 3 مهر1385

برای تولد فریدون مشیری

 فریدون مشیری

جایگاهِ شعر فریدون مشیری (دوم آبان 1379- سی‌ام شهریور 1305) در چشم‌انداز شعر معاصر ایران، در میانه‌ی دو نحله‌ی شعری ِ نیمایی و کلاسیک قرار دارد؛ شعری که ادامه‌دهنده‌ی شعر و شیوه‌ی فریدون توللی است و جز مشیری، نادر نادرپور، حمید مصدق و تنی دیگر از شاعران نئورمانتیک را نیز با خود به همراه دارد.

منتقدان شعر فارسی علاوه بر تعیین این موقعیت برای شاعرانی که از آن‌ها نام برده شد، بر عدم پذیرش تام و تمام مدرنیزم نیما توسط ایشان نیز انگشت نهاده‌اند، و در عین اذعان به مردمی‌بودن و برخورداری ایشان از اقبالِ استقبال عمومی و محبوبیت در میان نوجوانان و به طور کلی عامه‌ی مردم، این دسته از شاعران را در ردیف شاعران نئوکلاسیک، رمانتیک و غیرپیشرو جای داده‌اند. همچنان‌که شعر شاعرانی چون احمد شاملو و فروغ فرخزاد را از لحاظ شکل شعری و مضمون و محتوای آن در ردیف ادامه‌دهندگان راه نیما تلقی کرده‌اند؛ شاعرانی که بر تغییر ساختار کهنه‌ی گذشته اصرار ورزیدند، تا آن‌جا که به جرأت می‌توان گفت که در ساختارهای فکری و تحولات فرهنگی جامعه‌ی ایران نیز نقشی بایسته و اساسی ایفا کرده و آغازگر فصل جدیدی از تاریخ تفکر مدرن ایران، بوده‌اند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 16 مرداد1385

 رؤیای ِ قصه‌هایی

به شهر که می‌نگری به وداع

دل که می‌کنی از هیچ و

کودکی‌ات را

ارزانی‌ ِ عصرهای ِ خستگی می‌کنی.

 

زیبای ِ دامنه‌ای

ماهِ دره‌ای

تندیس ِ کوچک ِ عشقی

شجاعتِ محض،

مهمانِ مهربانِ آغوش ِ باز ِ منی...

 

چه بخواهی

چه نخواهی

رؤیای ِ قصه‌هایی.

 

                               اسفند 1379


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 23 تیر1385

شعری از نادر نادرپور (137۸ ــ 1308)

 نادر نادرپور

خمیر گرم اندام تو را در دست می‌ورزم:

دو پستان تو توتک‌های شیرین است.

تنور گرم آغوشم دهان از شوق وا کرده

که این یک توتک ماه است و آن یک، توتک خورشید

خدایا، سفره‌ی بی‌رنگ ما امشب چه رنگین است!

 

12 اردیبهشت‌ماه 1338


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 12 تیر1385

غلت می‌توانی زد حالا در این خاطره ــ آرام

لذتی چشیدنی از شربتِ پُر ِ یخ

با یاد ِ چایِ عصری گرفته            حیاطی سیاه

اطلسی ِ به خون نشسته‌یِ آفتابِ دیروز     یا پریروز

که طرح

   نشسته مثل ِ برفی روی ابروها

تمرگیده مثل سگی

                                بر آستانه‌ی خنکی.

 

غلت می‌توانی زد      با گونه‌های خیس

فرو می‌توانی رفت     با پیراهنی مریض

                                دامن ِ بی‌گُل ِ بی‌پیله

ملافه‌ی پارسال را بگو

که جز تلواسه‌ات تا صبح

مشت کرده‌ای

                    چپانده‌ای به دهن

                                                گاز گرفته‌ای محکم

مُتکای بی‌پَر را

که سر گذاشته‌ای مثلاً.

 

 

در خود فرو می‌روی

                           غلت می‌زنی

اما

قدم نمی‌زنی و فضا،

پر می‌شود از دود و ...

کمی آه.

 

فروردین 1381


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 9 تیر1385

هیچ بعید نیست اصلاً

                                شاید

وقتی برسیم آخر خط

یا

     ــ به قول ِ عاقبت‌اندیش‌ها: ــ

                                                تازه اولِ کار!

خودِ خودش بنویسد برایمان

                                «چه شد که دوستمان دارد،

چه شد که آمده بود از کجا؟»

 

هیچ بعید نیست اصلاً.

 

                                سوم تیر 1385


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 5 تیر1385

سعید سلطانپور شاعر و هنرمند انقلابی‌ـ سیاسی، و بنیانگذار شعر چریکی، در سال 1319 در سبزوار متولد شد. سلطانپور با مجموعه شعر «صدای میرا» نام‌اش بر سر زبان‌ها افتاد و سرمشق و الگوی چریکی‌سرایان پیش از انقلاب شد. وی از آغاز تا پایان دوره‌ی زندگی هنری‌اش، شعر و تئاتر را با هم پیش برد و اولین شعرهای خویش را در پانزده سالگی با غزل شروع کرد. او ابتدا شعرهای جدی خویش را تحت تأثیر شعر حماسی مهدی اخوان‌ثالث در مجله‌ی «آناهیتا» منتشر ساخت و پس از اندک زمانی، محبوبیت ویژه‌ای پیدا کرد.

سلطانپور اولین بار در سال 1349 در حین اجرا و کارگردانی نمایشنامه‌ی «آموزگاران» به همراه نویسنده‌ی آن محسن یلفانی، دستگیر و روانه‌ی زندان شد. پس از آزادی از زندان فعالیتهای خود را ادامه داد و در سال1351 كتاب «نوعی از هنر، نوعی از اندیشه» را انتشار داد. بر اثر انتشار این كتاب، سلطانپور دیگربار روانه‌ی زندان گردید. وی پس از آزادی از پا ننشست، تا این‌که در سال 1353 پس از انتشار مجموعه شعر «آوازهای بند» دستگیر شد و سه سال را در زندان شاه گذراند. حاصل این سالها، كتاب شعر «كشتارگاه» است. پس از آزادی از زندان كه مقارن با شروع جنبش مردم علیه رژیم شاه بود، در جلسات شعرخوانی شركت كرد و با سروده‌های خود به ‌افشای ماهیت رژیم پرداخت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 28 اسفند1384

 نه جهان و نه تاریخ

نه امضایی افشاگر حتا – از شکل ِ دَرهَم ِ نامی،

اسم از تو اگر بگیرم

                                زیبا خواهم شد

به قلمرو  بی‌هجا از هر واژه،

بی‌باکِ موج ِ پُر خزه

                                راه‌بندِ هر نُت از نی‌لبکِ گلو

قلبی در دهان و زبانی در قلب

بی‌هر دو                   در تو

آرام می‌نشینم...

 

کِز کرده از حواشی‌یِ بی‌برگ

این برگ را برایِ تواین‌جا نوشته‌ام

                                به وسوسه‌یِ درد.

 

آذر 1380


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 1 بهمن1384

م.آزادخدا پریروز م. آزاد را از ما گرفت. نمی‌دانم چرا دعامان را دیگر جواب نمی‌دهد: «خدایا! شاعران ما را از ما نگیر!»

این پیامبران ِ صلح و آزادی، برکت زمین و اوتاد زمان، همه‌ی آن تنها چیزی‌اند که برای‌مان باقی مانده‌اند؛ و حیف که یکی‌یکی می‌افتند و دل دشمنان‌مان شاد می‌شود از افتادن این درختان. و افسوس اما، که گاهی تاجران ِ درختان فروغلتیده با تظاهر به تأثر از مرگ آن‌ها حتا، چوب حراج می‌زنندشان!

خدایا، شاعران ِ ما را از ما نگیر!

دیروز هم اولین سالگرد نازنین نظام‌شهیدی بود. دل‌ام این روزها خیلی گرفته... .

خدایا، شاعران ِ ما را از ما نگیر!

 

 

بر سه‌شنبه برف می‌بارد

 

نازنین                                 شعری از نازنین نظام‌شهیدی

 

برف پاکن‌ها

دست تکان می‌دهند.

بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

دست تکان می‌دهیم:

"ــ‌خداحافظ... "

 

برف پاکن‌ها

از روی ِ تو

برف ِ سه‌شنبه را

می‌روبند

 

من دست تکان می‌دهم

نقش ِ تو را پاک می‌کنم

"ــ‌خداحافظ... "

 

بر جاده‌ی خالی برف می‌بارد

و برف پاک‌کنی

دیوانه‌وار

به این سو و آن سوی ِ جدار ِ گلو

می‌کوبد.

 

در گلویم بر نام تو برف می‌بارد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 8 آذر1384

عنان بكشید و سبك كنید ركاب

بر آستانه كسی ایستاده

سزاوار كُرنش ِ غرور و نافه­ی آهو.2

هنوز هم باور نمی­كنم مرگ شاعر را. چرا كه شاعر همیشه زنده است، زیرا که شعر زنده است، و تا شعر زنده و ماناست، آتشی با ماست.

من در میانه‌ی سال­های 79 و 80 افتخار شاگردی و حضور در کلاس‌ها و كارگاه­های شعر آتشی بزرگ را داشته­ام. نفس گرم و حضور پررنگ او و كلام نافذ و تجربه‌ی پربار آن مهربان در این دوره‌ی فترت و خواب­آلودگی سیاسی و ادبی، به عنوان پشتوانه­ای مطمئن و معتمد همواره نقش­آفرین بود.

یزدان سلحشور در شعری به توصیف آتشی نوشته بود: منوچهر آتشی

گیرم كه لباس­هاش

 از مُد افتاده بود

 اما

      سنگین

                 سنگین

 راه می­آمد

 و راه

 می­آمد با او.

 بارها

 از خود پرسیده­ام:

 در این مسابقه

 كه باد جا می­ماند

 این سنگ‌پشت پیر

 چگونه از خرگوش­ها...؟3 


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 1 آذر1384

امروز
ــ فرسوده ــ بازگشتم از كار،
                                    اما
لب‌های پنجره
به پرسش نگاهم
                        پاسخ نگفت
و چهره‌ی بدیع تو
                       از پشت میله‌های فلزی
                                                           نشكفت.
امروز اتاق‌ها
ــ مانند دره‌های بی‌كبك سوت و كور است
بی‌خنده‌های گرم تو ــ بی‌قال و قیل تو
امروز خانه گور است.

 
گلزار پُرطراوت قالی امروز
ــ بی‌چشمه‌سار فیاض اندام پاك ِ تو

                                                     افسرد
گلبوته‌های لادن نورسته
ــ وقتی تو را ندیدند
                        ــ كه از اتاق خندان بیرون آیی
لبخند روی لب‌هاشان مُرد
آن ختمی دوبرگه ــ كه دیروز
در زیر پنجه‌های نجیب تو می‌تپید
و آوار خاك را پس می‌زد،
                                    پژمرد.
امروز بی‌بهار سرسبز چشم تو منوچهر آتشی
مرغان خسته‌بال ِ نگاهم
از آشیانه پر نكشیدند
و قوچ‌های وحشی دستانم
در مرتع تن‌ات نچریدند.

 
امروز
با یاد مهربانی دست تو، خواستم
با گربه‌ی خیال تو بازی كنم
چنگال زد به گونه‌ام از خشم
و چابك
          از دستم لغزید،
                                رفت!
امروز عصر
گنجشك‌های خانه
                        ــ همبازیان خوب تو
                                                    بی‌دانه ماندند
وان پیر سائل از دم دَر،
                                 ناامید رفت!

 
امروز
در خشت و سنگ خانه، غربت غمناكی بود
و با تمام اشیاء
                    ــ دیگ و اجاق و پنجره و پرده

                                                               اندوه پاكی بود.
دستم هزار مرتبه امروز
دست تو را صدا كرد.


چشمم هزار مرتبه امروز
چشم تو را صدا كرد.

 
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب تو را بلند صدا كرد،
                                   آنگاه
یك دم كلاف ِ كوچه‌ی یادم را
گام پُر اضطراب ِ تپش، وا كرد.

                                                                             از مجموعه‌ی " آواز خاک" منوجهر آتشی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 23 آبان1384

نوشته‌ی: قاضى ربيحاوى، لندن

مرحوم احمدميرعلايى يكى از برجسته‏ترين مترجمان سه دهه‌ی گذشته‌ی ايران است. خواننده‌ی ايرانى آشنايى با چند چهره‌ی مشهور ادبيات جهان را به او مديون است. ميرعلايى اديبى تحصيلكرده بود و به جز استادى در دانشگاه مدتى هم مسؤوليت مناسبات فرهنگى ايران در خارجه را به عهده داشته. او با معرفى نويسنده آرژانتينى خورخه لويى بورخس درس تازه‏اى به داستان‌نويسى ايران آموخت. يادداشت‌هاى ميرعلايى در باره‌ی داستان مدرن از بهترين نقدهاى ادب امروز ايران است. ميرعلايى با ترجمه‌ی آثار نيپال درى به يك فرهنگ غنى به روى خواننده‌ی ايرانى گشود.

خوش‌نامى ‏و محبوبيت او فرهنگبازان اسلامى را بر آن داشت تا بلكه انديشه‌ی‏خلاق‏ و متجدد او را به خدمت بگيرند كه اگر مى‌خواست بسازد، آنان نيز بساط با منزلتى در ادبيات متقلب معاصر ايرانى برايش مى‏ساختند. اما او راه خود در پيش گرفت و با سرمايه‏اى كه داشت مركز كتاب آفتاب را در شهر اصفهان برپا كرد تا پايگاهى باشد براى شيفته‏گان هنر خواندن، نوشتن و ترجمه. اين مركز به زودى توانست اعتماد جوانان را جلب كند، از سوى ديگر مرحوم ميرعلايى در دوره‏‌هاى متفاوت از فعالان كانون نويسندگان ايران بوده، همچنين همكارى با انتشار جنگ اصفهان در سال‌هاى دور و مجله‌ی زنده‌رود در سال‌هاى اخير، او را به عنوان متفكرى معترض شناسانده بود اما حكومتيان ‏چون از مقابله با فكر او برنيامدند، تن شريف آسيب‌پذيرش را ربودند، مدت‌ها آزردند بعد بی‌جان دركوچه‏ رهايش‏ كردند با صحنه‏اى چيده شده در خلاف رسم او زيرا شيوه‌ی زندگى ميرعلايى با وقار و احترام همراه بود و آراسته‏ مى‏پوشيد، نه‏ اينكه الكل ننوشد اما مى‏خواره نبود. يك‏ زندگى‏شرافتمندانه‌ی اجتماعى‏ و خانوادگى ‏خواسته‏ى او بود تا اين كه دو دخترش كه‏ ازحضور پدر مفتخر بودند ناگهان باخبرشدند كه تن عزيز بی‌جان پدر آشفته و آلوده به ‏الكل،كوبيده ‏و خراشيده انگار ولگردى مست لاى مشت و لگدهاى پاسبانان مرده ‏و در كوچه‏ انداخته برجاى مانده‏ست.

چه كسانى بودند اجرا‌كنندگان اين نقشه‌ی شوم؟ سؤالى‏ست كه دختران احمد ميرعلايى سال‌هاست در جستجوى پاسخ آن هستند و نامه‏هاى زيادى به مسؤولان مملكتى ارسال كرده‏اند اما به پاسخى نرسيده‌‏اند هنوز...

اين‌ها همه در سر من بود (شايد چون افتخار آشنايى با شخص او را داشتم) تا اين كه شعرى خواندم از سروده‏هاى هرولد پينتر در توصيف يك تن مرده‏ى برجاى‏مانده، انگار كه شاعر آن را در توصيف تن بی‌جان احمدميرعلايى سروده‏ست. اندوه شعر در نظر من بيش‌تر مى‏شد هر چه آن را در ذهن خود به آن مرگ مظلومانه نزديك‌تر مى‏كردم، بعد كل موضوع را به شاعر نوشتم و او هم با سعى من براى ترجمه شعرش موافقت كرد، هم، اين كه اين قطعه شعر تقديم شود به دختران احمدميرعلايى با اين‏اميد كه عدالت به زودى به جستجوى آنان در يافتن قاتلان پدر پايان دهد.

 


مرگ سروده‏ى هرولد پينتر
هارولد پینتر
كجا يافته شد آن تن مرده
آن را چه كسى يافت
مرده بود آيا تن وقتى كه يافته شد
تن چگونه مرده يافته شد
تن چه كسى آن مرده بود

چه كسى بود پدر يا پسر يا برادر
عمو يا خواهر، مادر يا دختران
آن تن انداخته‏ى ولو مانده

مرده بود آيا وقتى ولو شد بر جا
ولو شده بود آيا
چه كسى او را برجاى نهاده رفته بوده
با تن لخت بود آن مرده يا پوشيده در لباس سفر
رؤيت مرده بودن تن او از چه بود
مرده بودن تن آيا رؤيت شد
چگونه با تن آن مرده آشنا بودى
چگونه با مرده بودن آن تن آشنا گشتى

شستى آيا تن مرده‏اش را
بستى هر دو چشمش
به خاك دادى او را
رهايش بر جا نهادى
بوسيدى تن مرده‏اش را؟


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 25 مهر1384

 راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می‌گذرانیم.

 شاملو

کلمات ِ بی‌گناه

                                نمودی نابخردانه دارند،

پیشانی‌ی ِصاف

                                نشان ِ بی‌دردی‌ست،

آن‌که می‌خندد

خبر  ِ هولناک را هنوز

                                نشنیده است.

 

چه دورانی! چه دورانی!

که سخن از درختان گفتن

بیش و کم

                جنایتی‌ست:

چراکه، از این‌گونه سخن پرداختن

در برابر وحشت‌های بی‌شمارخموشی گزیدن است!

 

 

نیک آگاهیم

                که نفرت داشتن

                از فرومایگی حتا

                رخساره‌ی ما را زشت می‌کند.

نیک آگاهیم

که خشم گرفتن

                بر بیدادگری حتا

صدای ما را خشن می‌کند.

 

دریغا!

ما که زمین راآماده‌ی مهربانی می‌خواستیم کرد

خود

مهربان شدن

                نتوانستیم!

 

 

چون عصر فرزانگی فراز آید

و آدمی

                آدمی را یاور شود

از ما

                ای شمایان!

                                با گذشت یاد آرید!

  

 

                                                                   برتولد برشت (شاعر آلمانی)


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 23 تیر1384

 نفس که می‌زنی از من

تمام‌ات را لمس می‌شوم

تا به دور تنهایی‌ام

                نیفتم

دست از پا درازتر،

لای ِ شماره‌های ِ منتظر

ــ توی ِ مچاله‌ی ِ کیف‌ات،

یا میدانی که اسم‌اش بد گذاشته‌اند. ــ

با خط ِ خوانای ِ لب‌ات

که به دردم نمی‌خورد تا سُر بخورد تمام‌ام را

                                                                  سَر تا پا

که جنس ِ خوابی از حالا

 

. . .

 

اما می‌دهی، ولی می‌خواهی

از خیابانی که گداها را دور می‌زند

کمی چتر،

              کمی نگاه

کلی عشوه حواله می‌زنی و

نگاه نمی‌کنی حتا                اوج آهن را

یا

سماجت این بابا را!

 

. . .

 

حیا خورده‌ای / حوصله داری تو

که مزه می‌کنی هر شب

ویژگی را!

                                                                      آذر81


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 6 تیر1384

موچ‌ام، یعنی صلح

          یعنی آتش‌بس!

 

حالا می‌خواهم به رأی بگذارم‌ام در برابرت

ــ یعنی دموکراسی مثلاً

فریب ِ جهانی نه

جهانْ‌فریبی از چشم‌های ِ درشت‌ات

یا تندیسی از زلال ِ دل ِ لال‌ات، شاید

که: مجبورم کرده به آزادی

      به تن‌خواهی ِ مخالف

      به زنده‌باد دشمن ِ من!

 

تو تصویب کن حالا "رفراندوم" موجودیت‌ام را

تمهیدش به چشم و دل‌ات...

 

 

 

چشم و دل‌ات روشن!

به رأی ِ لب و ابروهات

                            ــ حیف ــ

نُچ‌ام دختر!

 

همیشه نچ ؛ یعنی نه!

همیشه نه ؛ یعنی آزادی!

                                         سوم تیر۸۴


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 2 اردیبهشت1384

واکنش‌ها درباره‌ی شعر مانی، برایم جالب بود. جالب‌تر این که بعضی‌ها فکر کرده بودند که شعر از من است. این یکی اما، شعر خودم است. منتظر واکنش‌ها می‌مانم پس. اما راستی، در تدارک سفری نسبتاً طولانی‌ام: به اصفهان. بدبختانه سربازی خِر ما را هم گرفت بالأخره. دوره‌ی آموزشی‌ست فعلاً. تحمل کنید، دو ماه است، زود می‌گذرد! اخم نکن دلکم، پیر می‌شوی‌ها!

 

موسا برمی‌گردد.

 

دست راست‌اش هم‌چنان

گره           گره          گره

 

ــ تا کی لیز بخورد روسری؟

 

دست چپ اما عود

و پاها به رود نزدیک و سنگین.

زیتون، رقص‌اش می‌گیرد دوباره

لاهه عربده می‌کشد و خاخام را محل نمی‌گیرد.

میکونوس هم وِل...

 

شب نرسیده انتحار نطفه می‌بندد.

راست می‌شود زرنیخ

گُل می‌دهد استشهاد

و باز گره که می‌بینی،

بزرگ‌ترین تکه‌ات...

پودر ِ استخوان شده ارزانی ِ هر پای افغانی.

 

موساد برمی‌گردد.

 

ــ برقص عزیز! بچرخ دختر!

 

عُق می‌زند تهران، گَند ِ منی را

سُم‌ها ضرب می‌گیرند:

دُ ،

    ر ،

        می...

 

ــ دور میدان چند می‌گیری آقا؟

 

و تا به سی برسند

زنیکه‌ی عرب "مدونا" خوانده و

ماه ِ دربه‌در

همه‌ی بُرج‌ها را خام‌خام خورده.

 

ــ گوشت گران شده سیا! چند می‌دهی بالاش؟

 

و باز تو نمره‌ی ِ خوش‌یُمن ِ "یازده" می‌گیری و

بستنی می‌خوری و بن‌لادن را سوت می‌زنی:

 

The Beautiful People
The Beautiful People . . .!                     

                   
شهریور81


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 30 فروردین1384

شعری از

میرزاآقا عسگری (مانی)

مفسد فی الارضام

زيرا

خانهام را بدون هيولاها دوست میدارم

 

در گذرگاه اشتر مست

که  سرزمينم را بيابان میکند

                               دشنه میکارم.

 

عاشقم

تغزل و غزل حافظ را

با شراب اسپانيا در معاشقه میگنجانم

و به جای بسم الله میگويم: بسم الانسان!

 

من مفسدفی الارضام

چرا که صدای اين قناری شکسته دهان را

از گلوی ميهنم میشنوم

پس، پرندهها را از تيررس جانوران  دور میکنم.

 

نيای بزرگوارم فردوسی است

که زير آسمان شکسته‌ی حماسه

داربست و ستونهای پارسی میزد.

 

حتا کودک هم که بودم

مفسد فی الارضی بيش نبودم

چرا که

فوارههای رنگی را

از فوارههای خون دوستتر میداشتم

و از مردگان و مقابر «متبرک» میترسيدم.

و آواز مستان نيمشب را

از  مويه‌ی سياه واعظان خوشتر میداشتم.

 

بیگمان

مفسد فی الارض زاده شدم

زيرا

شير مادرم را

از آب کوثر و

پستان فرشتگانی دروغين دوستتر میداشتم

ساقی ميکده را هم

از ساقی کوثر دوستتر میدارم.

 

حتا پير هم که شوم

مفسد فی الارض خواهم ماند

ــ زيبا و ايرانی ــ

و سرانجام

 گورستان کافران را

بر همجواری با مقابر «قديسان» برتری خواهم داد.

 

به راستی که مفسدفی الارضام

چرا که در برابر چکهای شبنم زانو میزنم

اما در برابر دايناسورهای بيابانی، سر خم نمیکنم.

 

به جای سنگ سياه،

پيکر روان و روانِ پيکر دلبندم را میستايم

و چهره‌ی شکفته‌ی وی را

بر حوريان بهشتی برتر مینشانم.

 

چهارينههای حضرت خيام

آيههای محبوب مناند.

کتاب آسمانی من کهکشان است و

کتاب زمينیام موسيقی.

به جای سينهزدن، می‌رقصم .

 

مرجع تقليد من، حافظ شيراز است و

خود، مرجع تقليدِ تنکامگان جهانم!

شاعر اشعار اروتيکیام.

رافضیام، بابکیام، ملحدم

قرمطیام، مانویام، سرخوشم.

مفسد فی الارضام!

 

حتا عاشق هم که نبودم

مفسد فی الارض بودم

چه رسد به هم اکنون

که با کهکشان، رايزنی دارم

تا هماغوشیام  با زمين را،

 با همگان درميان بگذارد!

 

ايرانیام، اين‌جهانیام و عاشقم.

اکنون شما بگوئيد

من، چيستم

اگر که مفسد فی الارض نيستم؟!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 22 فروردین1384

می‌دانم، و خوب می‌دانم که اصلاً زمان ِ دو بیتی و زمانه‌ی دوبیتی‌سرایی سرآمده؛ بله می‌دانم که تاریخ‌شان ته کشیده، اما کاغذپاره‌هام را که مرتب می‌کردم، به‌شان که رسیدم، دوباره خواندم‌شان و  چندتایی را انتخاب کردم برای شما. تاریخ‌شان مرداد 79 است اگر چه حتا هزاره‌ای پشت ِ سر گذاشته باشند!

پیشکش می‌کنم به «سعید خان ِ توکلی» که چند روز پیش، از شروع ِ نوشتن‌هام می‌پرسید. 

 

1.

کوبید مرا کنج فراموشی و رفت

خندید و پَراکَنید خاموشی و رفت

آن یار که یک قدم نشد هم‌سفرم،

ای وای پَرید بی‌هماغوشی و رفت.

 

2.

گرگ ِ دل‌ام انگار شده رام ِ دو دست

آواره‌ی دشت‌ها شده جام ِ دو دست،

حالا که تو امروز گرفته‌ای به دست،

خوب‌اش بنِگر چگونه شد دست به دست.

 

3.

در قاب ِ نگاه ِ تو دل‌ام می‌ریزد

صد روبه ِ شیطنت، که آهو خیزد

با پس‌زدن ِ کمند ِ رنگین ِ بهشت،

آماده‌ام امروز که کبکی خیزد!

 

4.

در باغ ِ دو چشم رنگ‌رنگ‌ات هر روز

افسانه‌ی غمگین ِ بهشتی مرموز

در ساختن ِ هزار تندیس ِ سروش،

جامی پر از عشق و وسوسه تا هر روز.

 

5.

گفتی: دل‌ات از سنگ خیال‌ات از سنگ

گهواره و گورخانه‌ات در دل ِ سنگ

گفتی و نگفتم‌ات من از این دل ِ تنگ؛

هر روز نگاه ِ یک زن و یک گُل ِ سنگ.

 

6.

شُکوه ِ پرسه‌ی ِ پروانه‌ها نمی‌میرد

ستاره‌های ِ مرا این زمین نمی‌گیرد،

برای جاودانی ِ این پیر عالم‌گیر

جوانه در پس ِ دیوار باغ می‌میرد.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 19 فروردین1384

نیستی و

برای دل‌ام تنگ‌ام.

جمعه نیست، ولی ملالی هست

که دو لحظه‌ی ِ خالی از تو تا بعداً:


                        به خیس ِ خیابان‌ام خیره،    

                        به دروغی که آرام‌ام می‌کند.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 28 اسفند1383

خواننده‌ای نداشته این شعر تا حالا. دیدم‌اش در این حال و هوا بوده که نوشته‌ام. شاید در آن فروردین سیاه، دلداری داده‌ باشم به خودم. حالا هم انگار دل‌ام می‌خواهد دلداری بدهم خودم را. پس سال نو مبارک! همین.

 

نه انگار آفتابی بوده، نه انگار حبابی:

«جهان همین دو هجاست.»

تا به خود بیایی، هزاربار این مصراع...

 

 

هنوز سمت ِ غروب‌های ِ "ونک"، گلوی ِ "گاندی"

نشئه‌ی خون ِ گرم ِ عشوه می‌شود

راست، کمر خم می‌کند برابر ِ عشق

                                                          زانو می‌زند در تو

                                                          می‌میرد در من!

...

 

هنوز اردیبهشت کتاب‌ها خواستنی‌تر است

و بوی ِ خمار ِ ملافه‌ای سفید،

وقتی که دست ِ تقلا...

 

 

نه انگار تدبیری بوده یا هست؛

یا مغز ــ‌مغز ِ مکسر ــ

هزارتوی ِ کلمات را حفر کند

بی‌خیال ِ زلیخای ِ وسوسه.

 

هنوز پلک ِ لادن‌ها گرم است

هنوز این جهنم، تکه‌های بهشت را از قلم نینداخته

هنوز بوی ِ چشم‌های ِ تو...

 

اگر جهان

همین دو هجاست.

 

                                                فروردین83


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 22 اسفند1383

(۱)

رسم ِ شرطی‌شدن می‌آموزد

ــ با رنگ سو‌ء‌ظنی منشور، به طیف ِ یقین ــ

و من شبیه پسربچه‌ای بی‌پروا

                                              دَم ِ راه‌اش

                                              تا کی بیاید.

 

 

(۲) 

آفتاب، نزده

دشت، برنیامده بر سپیده

که خواب اردیبهشتی ِ درخت،

                                           می‌ریزد

بر سنگ‌فرش و

پله

     پله‌ی ِ

                زیبایی.

 

 

(۳) 

طلای ِ آلویی

                 توی ِ دهان‌ام

                                  ــ به تردید

و گیلاسی قرمز

که پا انداخته‌ای

                       بالای ِ گوش‌ام

                           ــ بازیگوش.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 13 اسفند1383

اسیر ِ خودم‌ات می‌کنم

اسیر ِ خودم‌ات

اسیر ِ خودم

سیر ِ خود.

اسیر ِ خدای ِ زیر ِ سرم بلند شده

که هر روز جوراب ابریشمی به پا

                                          می‌کرد توی ِ کفش ِ من و

می‌زد به کوچه‌ی علی‌چپ

ــ با سینه‌های رگ‌کرده‌ی لب‌نخورده‌ی ِ دیشب‌ام

چه‌قدر سرمی‌دوانَد هر صبح

چه‌قدر پشت سرش‌

خودم‌ات می‌کنم می‌کشانَد!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 10 اسفند1383

منوچهر آتشی در کتاب «شاملو در تحلیلی انتقادی» (ص22) می‌نویسد:

«ما [=ایرانیان] چه در زبان اوستایی (گاتاها) یا فهلویات (ترانه‌ها) هرگز شعر بی‌نظم و نسق و بی‌قاعده نداشته‌ایم. چون شعر بسیار کهن ما هم تا ترانه‌های امروز، همه به صورت ادعیه‌ی آوازی و آوازهای محلی خوانده می‌شده‌اند، و مثلاً فخرالدین گرگانی که "ویس و رامین"، و نظامی که "خسرو و شیرین" را در وزن ترانه‌های ِ در اصل فارسی، و بر اساس فهلویات نوشته‌اند، به این روش‌ها توجه داشته‌اند و از این دیدگاه است که نیما را به‌خاطر رویکرد هوشمندانه‌‌‌اش به شعر، فرزند خلف آن‌ها می‌دانیم.»

فکر می‌کنم حالا می‌توان با توجه به این گفته و پیشینه‌ی شعر و شاعری ِ ایران، در مقایسه‌ای تطبیقی، به بازخوانی مکرر «شعر سوپر‌مدرن امروز» پرداخت و نظری دوباره به جریان‌های شعری دو دهه‌ی اخیر انداخت تا چهره‌ی مانا و واقعی‌ این هنر دیرین ِ ایرانی واضح‌تر گردد.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 6 اسفند1383

منوچهر آتشی، شاعر نامدار، در کتاب «شاملو در تحلیلی انتقادی» (یکی از پنج مجموعه کتاب انتقادی او درباره‌ی پنج غول شعر معاصر ایران، که توسط  نشر «آمیتیس» در سال1382 منتشر شده) به موضوع ترفند ایرانیان در پاسداری فرهنگ و زبان فارسی، پس از حمله‌ی اعراب به ایران، می‌پردازد و می کوشد تا بدین طریق پاسخی به آن‌چه شاملو در طعن و تمسخر کهنه‌سرایان عرب‌گرای ایرانی گفته بود، بدهد (صص 21 و 22). آتشی هم‌چنین منبعی را برای درک گسترده‌تر این بحث معرفی می‌کند: «دوران عربی‌نویسی ایرانیان، نشر دشتستان».

این نکته، به گمان من تأمل‌برانگیز و پذیرفتنی‌تر است از آن‌چه دیگران (زرین‌کوب در"دو قرن سکوت"، مطهری در "خدمات متقابل اسلام و ایران" و...) مطرح می‌سازند؛ دسته‌ای، ایرانیان را پس از حمله‌ی عرب و اسلام، منفعل و خفته در دو قرن سکوت می‌پندارند و دسته‌ای دیگر ایرانی را تدارکچی و خادم عرب و اسلام می‌دانند که سال‌ها منتظر چنین منجی دادگری بوده است. چکیده‌ی نظریه‌ی سوم نیز این‌گونه با ادبیات دیرسال ما پیوند می‌خورد که:

عرب در هجوم خویش به ایران، دو حربه‌ی کارا داشت؛ یکی زبان که عربی بود و دیگری دین که اسلام‌اش می‌خواندند. تأثیر دین اعراب بر عمیق‌ترین لایه‌های روح ایرانیان راه یافت. و چنان نشست که تا امروز هست؛ بر روان اجتماعی ما هنوز هم لطافت و رِّقت چنان می‌نشیند که مرام ایرانی نشاند بر جان و خِرَدِ مردمانِ خویش، آداب رواداری و تسامح را، در پذیرش هر شکل تازه، پس از ایرانی کردن‌اش.

اما چرا زبان عرب ــ به تمهید و زور شمشیرشان حتاــ جای‌گزین فارسی ما نشد؟ ــ می‌گوییم "شمشیر". چون عرب، فرهنگ نداشت و تمدنی هم. جز اسلام نیز بدلی نداشت تا بتواند در پس راندن زبان فارسی از آن بهره بگیرد، پس به ناگزیر از دَر ِ زور در آمد. و بنابراین ایرانی مسلمان شد و عرب نه.

ایرانی نه تنها لزوم و علاقه‌ای به جای‌گزینیِ زبان دوست‌داشتنی‌اش نمی‌دید، بلکه حتا به مقاومتی فرهنگی نیز برآمد و سماجتی از خود در حفظ زبان و هویت تاریخی‌اش نشان داد که تعبیر دو قرن سکوت ِ دکتر زرین‌کوب نیز با این توصیف مورد تردید است؛ و یا اگر سکوتی هم بوده، به نحوی جبران شده است. اما عرب خصیصه و روحیه‌ای شعرپسند داشت و با "حُدی" اشتران‌اش را به طرب می‌آورد. پس نخبگان ایرانی با اطلاع از شعر دوستی آنان،  فنون شعرپردازی عرب را آموختند و به سرودن شعر عربی پرداختند و شاعران عربی‌نویس بزرگی نیز از میان خود پروراندند که جزو ِ  سرآمدان شعر عربی، و حتا تأثیرگذار بر اندیشه ی عرب در شمارند. بدین ترتیب عرب که انگار راضی شده باشد از این استقبال، از زبان بازیافته ی فارسی و حالا اندکی مصون از حرص عرب، غافل ماند. و چنان شد که «پس از بازیابی زبان فارسی و رونق سریع آن در ایران، نخبگان ایرانی، از طریق سرودن شعر در عرصه‌ای وسیع، زبان ِ به رنج و کوشش باریافته را در اوج صمیمیت و عشق مصرف شعری کنند.»

بنابراین علت روی‌آوری ِ ما ایرانیان به نظم، این حرف‌ها بوده که می بینیم در آن دوره  داستان‌نویس فارسی ــ‌به معنای امروزی یا در حد نثرپرداز حرفه‌ای‌ــ نداشته‌ایم.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 5 اسفند1383

نوشتن

 

نبضِ من از زمانِ تو عبور کرده

                                          سلیقه‌ی من!

ستاره از سینه‌های تو وام گرفته

آسمان شتکیِ شیرِ سررفته یِ اجاقِ جان‌ام

کبودِ کاغذِ من، سبزِ من، زبانِ من!

گفتم که سایه‌های تو پیرم کرد، نگفتم؟

جوهر ِ جور ِ جهان‌ام!

نه نمی‌گذارم‌ات به متن‌ام، نه

اصلاً                به بطن‌ام:

                                     توی خونِ طحال‌ام.

 

نه، دیگر بس است

نیـ... نیـ... نیستم من!

نمی‌شنوی؟

نمی‌خواهی؟

می‌میرم ها!

 

دمِ دَر

 

دل‌ات نخواست،

تویِ نایلون ببند و ببَر دم ِ دَر

 دل‌ات نخواست

ریز ریز کن تویِ سبدِ بغل دست‌ات.

اصلاً اشک‌ام دم ِ مشک‌ام

که چی؟

تازه، تقصیرِ کلمه‌هاست

بیچاره کاغذ گناهی که ندارد!

 

باشد.

دل‌ات خواست...

ــ نخواست

و من دوباره برگشتم سرِ سطر.

 

حالا نمی‌داند و مچاله‌ام، لال‌ام

دمِ دَر!

 

کلید

 

گفتم قبول

سُرسُره هول و ولا دارد

یک پای الاکلنگ تو می‌شوم حتماً

اصلاً

ستاره‌ها را می‌دوزم سقفِ همین اتاق

تا لامپِ بخت‌ام شاید...

 

بی‌فایده‌ست:

تو سرپیچ را گم کرده‌ای

من کلید را.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com