شعری از
میرزاآقا عسگری (مانی)
مفسد فی الارضام
زيرا
خانهام را بدون هيولاها دوست میدارم
در گذرگاه اشتر مست
که سرزمينم را بيابان میکند
دشنه میکارم.
عاشقم
تغزل و غزل حافظ را
با شراب اسپانيا در معاشقه میگنجانم
و به جای بسم الله میگويم: بسم الانسان!
من مفسدفی الارضام
چرا که صدای اين قناری شکسته دهان را
از گلوی ميهنم میشنوم
پس، پرندهها را از تيررس جانوران دور میکنم.
نيای بزرگوارم فردوسی است
که زير آسمان شکستهی حماسه
داربست و ستونهای پارسی میزد.
حتا کودک هم که بودم
مفسد فی الارضی بيش نبودم
چرا که
فوارههای رنگی را
از فوارههای خون دوستتر میداشتم
و از مردگان و مقابر «متبرک» میترسيدم.
و آواز مستان نيمشب را
از مويهی سياه واعظان خوشتر میداشتم.
بیگمان
مفسد فی الارض زاده شدم
زيرا
شير مادرم را
از آب کوثر و
پستان فرشتگانی دروغين دوستتر میداشتم
ساقی ميکده را هم
از ساقی کوثر دوستتر میدارم.
حتا پير هم که شوم
مفسد فی الارض خواهم ماند
ــ زيبا و ايرانی ــ
و سرانجام
گورستان کافران را
بر همجواری با مقابر «قديسان» برتری خواهم داد.
به راستی که مفسدفی الارضام
چرا که در برابر چکهای شبنم زانو میزنم
اما در برابر دايناسورهای بيابانی، سر خم نمیکنم.
به جای سنگ سياه،
پيکر روان و روانِ پيکر دلبندم را میستايم
و چهرهی شکفتهی وی را
بر حوريان بهشتی برتر مینشانم.
چهارينههای حضرت خيام
آيههای محبوب مناند.
کتاب آسمانی من کهکشان است و
کتاب زمينیام موسيقی.
به جای سينهزدن، میرقصم .
مرجع تقليد من، حافظ شيراز است و
خود، مرجع تقليدِ تنکامگان جهانم!
شاعر اشعار اروتيکیام.
رافضیام، بابکیام، ملحدم
قرمطیام، مانویام، سرخوشم.
مفسد فی الارضام!
حتا عاشق هم که نبودم
مفسد فی الارض بودم
چه رسد به هم اکنون
که با کهکشان، رايزنی دارم
تا هماغوشیام با زمين را،
با همگان درميان بگذارد!
ايرانیام، اينجهانیام و عاشقم.
اکنون شما بگوئيد
من، چيستم
اگر که مفسد فی الارض نيستم؟!