تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 8 آبان1388

تاریخ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران

علی (فرهاد) امینی

 

دوره‌ی اول

اگر انقلاب مشروطه را نقطه‌ای روشن در جنبش روشنفکری ایران بدانیم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق را نقطه‌ای تاریک، و اگر رویداد و نهضت مذهبی ۱۳۴۲ را سنگ بنای تفکیک روشنفکر دینی و غیردینی و انقلاب ۱۳۵۷ را تداخل اجباری و ضروری روشنفکران دینی و غیردینی بدانیم، حوادث میان سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۷۷، ما را به علت پیدایی کانون نویسندگان و چرایی مواضع ضد متحجرانه‌ی آن رهنمون خواهد شد.

مجال نیست از نقطه‌ی روشن مشروطه شروع کنم، اما لازم است اندکی بعدتر به ظهور رضاشاه پهلوی با آن دیکتاتوری پدرانه و آمرانه از دل مشروطه‌ی آزادیخواه و ظهور تقی ارانی مارکسیست و گروه ۵۳ نفر از دل دیکتاتوری رضاشاهی اشاره کنم. هر دو حوادثی نابهنگام و چون میوه‌ای ناپخته بودند که دل‌درد جامعه‌ی روشنفکری را همراه آوردند. جامعه‌ای که نتوانست انبوه پدیده‌های مدرن را هضم کند، یک تناقض بزرگ را در ذهن تنبل خودِ آن روزگارش کاشت.

مبارزه با دیکتاتوری پدرانه و آمرانه‌ی رضاشاهی به عنوان یک آرمان، یک ایده‌آل، یک هدف والا برای روشنفکران دینی و غیردینی درآمد. هدفی خالی از بن‌مایه‌های علمی و فلسفه‌ی علمی که آن را عمدتاً درگیر تعهدهای سیاسی کرد تا عقلانیت علمی و فلسفی. درگیری سیاسی هم خلاصه شد در مبارزه با شاه یا هر آن کسی که آن بالا بر مسندی نشسته است.

با این نوع تفکر ساخت کانون یا اتحادیه یا سندیکای نویسندگان، سال‌ها به تأخیر افتاد. چراکه مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی رضاشاه، مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی محمدرضاشاه و... سال‌ها کسی در این اندیشه نبود که با تشکیل نهادهای کوچک مستقل و دموکراتیک و اشاعه‌ی درک صحیح از احقاق حقوق جمعی خواهد رسید. شاید هم رسیدن به این راه‌حل برای جامعه‌ی ما زود بود. به هررو زیربنا یا روبنای کانون نویسندگان ایران را می‌توان نخستین کنگره‌ی نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵ دانست.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 7 اسفند1387

همچنان هجوم! همچنان سرکوب!

 

مردم شریف ایران!

هجوم و سرکوب در مقابل خواسته‌ها و اعتراض‌های برحقِ قشرهای مختلف مردم برای قدرت‌مداران به روشی همیشگی تبدیل شده است. در چندین ماه اخیر، با بحرانی‌تر شدن اوضاع اقتصادی و اجتماعی در داخل کشور و در سطح جهان، بار دیگر موج جدیدی از سانسور و ممنوعیت، احضار، دستگیری، بازداشت و صدور احکام سنگین و اجرای روزافزون احکام اعدام برای مقابله با پیامدهای بحران هر دم فزاینده به راه افتاده است. طرفه آن که در کنار این اقدام‌ها، صاحبان قدرت می‌کوشند اسناد و مدارک سرکوب‌های قبلی را از میان ببرند.

گورستان خاوران یکی از این اسناد است. طراحان و آمران و عاملان قتل‌عام دهه‌ی ۶۰ سعی دارند با تخریب و تغییر وضعیت این گورستان، رد پای خود را در کشتار نسلی از زندانیان سیاسی و عقیدتی پاک کنند و پرونده‌ی جنایت خود را به محاق فراموشی بسپارند. در پی این خیال، بخش‌هایی از گورهای فردی و جمعی گورستان خاوران تخریب و تسطیح و خاک‌ریزی شده است. زیر و رو کردن این گورستان به منزله‌ی از میان بردن آثار جرم و جنایت است و برگی دیگر بر پرونده‌ی مجرمان می‌افزاید. کانون نویسندگان ایران خواهان واگذاری گورستان خاوران به خانواده‌های کشته‌شدگان و بررسی این کشتار در محکمه‌ای مردمی و عادلانه است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 22 آذر1387

یادی از دکتر سیدغفار حسینی [۱]

به بهانه‌ی سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای

  

غفار حسینیگلوله در میان دو چشم بینا زیبا نیست

چه دختر دشتستانی باشد، چه رهزن کوهستانی

زیبا فقط،

خال زمرّدین میان دو ابروی کولی‌ست.

منوچهر آتشی [2]

 

دکتر سیدغفار حسینی، شاعر، مترجم، پژوهشگر و استاد دانشگاه در بیستم آبان‌ماه 1375 (دوازده پاییز قبل) در خانه‌ی کوچک خود در تهران به دست مأموران وزارت اطلاعات و با تزریق آمپول پتاسیم از پای درآمد. او از امضاءکنندگان متن 134 نویسنده معروف به "ما نویسنده‌ایم"[3] بود.

غفار حسینی در سال 1313 در دهکده‌ای در لرستان و در خانواده‌ای کشاورز و تنگ‌دست چشم به جهان می‌گشاید. در آغاز نوجوانی دل از روستا برمی‌دارد و رنجور از فقر و تنگ‌دستی و برای یافتن روزگاری بهتر رهسپار شهر الیگودرز می‌شود. ولی یافتن بیش‌تر در شهر، جز توهمی بیش نیست. شهر، فقر را بیش‌تر جلوه می‌دهد و غفار برای تأمین معاش به هر کار مشروعی هر چه قدر سخت، تن می‌سپارد. خدمتکاری می‌کند، شاگرد بقال محله می‌شود، و با تحمل همه‌ی دشواری‌ها در کنار کار، به اکابر می‌رود تا سواد اولیه را به جایی برساند. غفار 14 ساله است که راهی آبادان می‌شود و در پالایشگاه به کار می‌پردازد. با پیوستن به سازمان جوانان حزب توده، دانش سیاسی و اقتصادی در او جرقه می‌زند. چندی بعد کارگر روشنفکر و انگلیسی‌خوانده‌ی تلمبه‌خانه‌های اهواز و آبادان در کنکور دانشگاه تهران شرکت می‌کند و پس از قبولی در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در دانشکده‌ی ادبیات، نام می‌نویسد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 18 مهر1387

ما، عزيزی بنی‌طرف را می‌شناسيم

 

یوسف عزیزی بنی‌طُرُفما، يوسف عزيزی بنی‌طرف را می‌شناسيم. اين نويسنده، مترجم و روزنامه‌نگار طی سی و پنج سال گذشته، کاری جز پژوهش و داستان‌نويسی و ترجمه نداشته است. او عضو خانواده‌ی بزرگ نويسندگان ايران است.

عزيزی بنی‌طرف طی اين سال‌ها با کوشش فرهنگی بی‌وقفه‌اش، چشم‌اندازی از انديشه و ادب معاصر عرب – به ويژه شعر مقاومت فلسطين – را به روی ما گشوده است. او با ترجمه‌هايش، شاعران و نويسندگان نامداری چون محمود درويش، عبدالوهاب البياتی، آدونيس، غسان کنفانی، نجيب محفوظ و محمد عابد جابری را به ما شناساند. بی‌گمان وی در اين عرصه، يکی از پيشتازان است.

عزيزی بنی‌طرف با نگارش درباره‌ی سعدی و حافظ و مولوی و ناصر خسرو و نيما و جمال‌زاده و شاملو در مطبوعات و رسانه‌های معتبر عربی کوشيده است پلی باشد ميان دو گنجينه‌ی ادبی و دو فرهنگ عظيم عربی و ايرانی.

ما، يوسف عزيزی بنی‌طرف، نويسنده‌ی آثاری چون "قبايل و عشاير عرب خوزستان"، "نسيم کارون"، "حته، شط و مرداب" و "چشمان شربت" را می‌شناسيم.

گفتنی است که اخيراً شعبه‌ی پانزده دادگاه انقلاب اسلامی، حکم ناعادلانه‌ی پنج سال زندان را برای ايشان صادر کرده و پرونده‌ی وی هم‌اکنون در دادگاه تجديد نظر است.

ما، استفاده از آزادی بيان را حق ايشان می‌دانيم و بر اين باوريم که وی در جريان حوادث فروردين ۸۴ شهر اهواز، جز انتقاد و ابراز ديدگاه‌های خود جرم ديگری مرتکب نشده است و خواستار تبرئه‌ی ايشان از اتهام‌های وارده هستيم.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 12 بهمن1386

درست در آستانه‌ی بیست و نهمین سالگرد انقلاب اسلامی و فرارسیدن اولین سالگرد فیلترشدن بوی کاغذ، وبلاگِ بعدی را نیز فیلتر کردند، تا ثابت کنند که به فکر آزادی و تعاطی افکار هستند و از این تبعیض، سانسور و خفقانِ مهرورزانه، تنها به قصد حفظ اسلام لذیذ و مردم عزیز حمایت می‌کنند. تا بفهمانند که جمهوری اسلامی برای دربند کردن روشنفکری، بستن نشریاتِ مستقل و سرکوب خواست‌های آزادمنشانه به منصه پای نهاده است. دانشجویان، فعالان قومیتی و حقوق زنان، و هزاران زندانی عقیدتی و سیاسی امروز در زندان‌ها به سر می‌برند و آن‌وقت شبان‌رمه‌گی آواز حق و آزادی سر داده است!

 

از عشق زنند دَم به منبر بالا

بوزینه‌شَمایلانِ عنتر بالا

گر غوک ابوعطا بخواند، چه شگفت؟ ـ

هنگام که آب می‌رود سَر بالا.

اسماعیل خویی

 

به پیشنهاد دوست عزیز و فرهیخته‌ای که همیشه یاورم بوده، از این به بعد در هر دو وبلاگِ http://jmahdi.blogfa.com و  http://jmahdi1.blogfa.com و همزمان با یک مطلب به‌روز خواهم بود. به امید روزهای روشن


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 31 خرداد1386

به بوی کاغذ 1 و قالب‌اش عادت کرده‌ام. و گویا با سه تا دبلیو فیلتر نیست. خوب، این هم از عجایب فیلترینگ اسلامی است. پدرسوختگی‌شان هم انگار لنگ می‌زند!

پس بنگرید و بخوانید:

http://www.jmahdi1.blogfa.ir/


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 22 خرداد1386

دوباره بوی کاغذ را فیلتر کردند. این بار بوی کاغذ +۱ http://www.jmahdi1.blogfa.com را فیلتر کردند. تحمل صدای مخالف را ندارند. کی داشته‌اند مگر؟! از این به بعد در این محل می‌نویسم و تلاشم را ادامه می‌دهم. من از پا نمی‌نشینم. نه نمی‌نشینم!

به دوستان و آشنایان خود خواندن بوی کاغذ را توصیه کنید و از نظرات خود چه با ایمیل و چه کامنت بی‌نصیبم نگذارید. منتظر می‌مانم. شما هم در راهِ نوشتن مشارکت کنید و بنویسید. بدرود!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 25 مرداد1385

اولین و تنها فصلنامه‌ی تخصصی ادبیات استان زنجانشماره‌ی سوم اشراق در 56 صفحه منتشر شد. این شماره از فصلنامه‌ی انجمن ادبی اشراق زنجان که ویژه‌ی بهار سال 85 است تقریباً با سه ماه تأخیر منتشر می‌شود. دلیل این تعویق هم مخالفت و عدم همکاری محمد اجلی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی زنجان (رییس ستاد تبلیغاتی محمود احمدی‌نژاد در زنجان) بود. او ابتدا به بهانه‌ی عدم برخورداری از مجوز قانونی، این فصلنامه‌ی داخلی را از ادامه‌ی فعالیت منع کرده بود. اما در مرحله‌ی بعد، با رایزنی‌های به عمل آمده وی متقاعد به نشر مشروط این فصلنامه گردید. او شرط گذاشت که پس از تأیید مرکز پژوهش‌ها و حراست این اداره‌ی کل و تأیید و خوش‌آمد ِ سلیقه‌ای و شخصی‌اش راضی به انتشار مجدد خواهد شد. ولی اندکی بعد با وجود تصویب محتوای مطالب شماره‌ی سوم اشراق توسط مرکز پژوهش‌ها و دایره‌ی حراست، بهانه‌ای دیگر از سوی محمد اجلی، امرالله حسنی (معاون فرهنگی این اداره‌ی کل) و مدیریت امور مالی اداره‌ی ارشاد مطرح گردید که عملاً راه را برای انتشار دوباره‌ی اشراق سد کرد؛ و آن نبود بودجه لازم عنوان شد!

اکنون با وجود همه‌ی فریبکاری‌ها، بهانه‌جویی‌ها و سنگ‌اندازی‌ها، شماره‌ی سوم اشراق به هزینه‌ی شخصی ِ کریم بیگدلی عزیز دبیر انجمن ادبی اشراق و مدیر اجرایی پرتلاش این فصلنامه، در تیراژ محدودتری نسبت به دو شماره‌ی گذشته، منتشر شده است.

باید اعتراف کنم که امکان ادامه‌ی فعالیت این مجله، که اولین مجله‌ی تخصصی ادبیات در استان زنجان محسوب می‌شود، و در این مدتِ اندک توانسته مشتاقان و مخاطبان بسیاری را از سراسر ایران با خود همراه سازد، با روند فعلی و سیاست‌های غرض‌ورزانه و سلیقه‌ای مدیریت اداره‌ی ارشاد اسلامی بعید به نظر می‌رسد؛ مگر آن‌که بتوانیم به توسط نهادی دیگر و حمایت‌کننده‌ای خیّر، این فصلنامه را سر پا نگه داریم.

من همچنین به عنوان سردبیر این فصلنامه، روز یکشنبه 22/5/85 نامه‌ای اعتراضی به محمد اجلی تسلیم کرده‌ام. در این نامه متذکر شده‌ام که در صورت عدم همکاری و عدم ارائه‌ی پاسخی شفاف و منطقی موضوع را به نشریات و ارگان‌های عالی‌تر بکشانم و با افشاگری به اطلاع همگان برسانم.

من به هر قیمت ممکن از حقوق خود و سایر رفقای کوشا و فرهنگی‌ام حمایت خواهم کرد و به هیچ تمهیدی با حق و خواسته‌های این جامعه‌ی آبرومند معامله نخواهم کرد.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 31 اردیبهشت1385

حرف‌اش را پس گرفته شیخ. مقاومت ما و اعتراضات رفقا، حاج‌آقا را پس رانده است. او گفته که «حرف‌ام را پس می‌گیرم. من در آن جلسه شوخی کردم!»

همین حالا از فرهنگسرا برگشتیم (من و کریم بیگدلی، دبیر انجمن اشراق). در جلسه‌ی مشترک انجمن‌ها که با حضور آقای مدیرکل برگزار شد، شرکت نکردم من. گفته بود شیخ که می‌توانید ادامه دهید.

پس فعلاً بی‌قید و شرط ادامه می‌دهیم. و خوشحالیم که اعتراض ما به عقب نشاندشان. امیدوارم، و با ایمان راسخ‌تری ادامه خواهم داد. تا بعد.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 29 اردیبهشت1385

ملا محمد اجلی، مدیرکل اداره‌ی ارشاد اسلامی زنجان، آخوندِ بدون عمامه و شیپورچی ِ محمود احمدی‌نژاد (رییس جمهور دارای فره‌ی ایزدی!) در زنجان، ابتدا در روز سه‌شنبه (۲۶ اردیبهشت) و در یک دیدار خصوصی و سپس در روز چهارشنبه (۲۷ اردیبهشت) در جمع خبرنگارانی که برای دریافت هدیه‌ی به تعویق افتاده‌ی سید محمد خاتمی به خبرنگاران (همان نوت‌بوک‌های معروف که البته بعداً فهمیدیم به سیصد هزار تومان پول نقد تبدیل شده) در محل اتاق جلسات اداره‌ی ارشاد گرد آمده بودند، فصلنامه‌ی اشراق را تحریم کرد و با اعلام قطع کامل همکاری‌ها و حمایت‌های اداره‌ی ارشاد، از این نشریه که اولین و تنها نشریه‌ی تخصصی ادبیات و فرهنگ در استان زنجان نیز محسوب می‌شود، برائت جست.سمت راست: محمد اجلی در کنار وزیر ضد فرهنگ ارشاد

او اما به همین عمل ـ که جز این هم انتظار دیگری از او نمی‌رفت ـ بسنده نکرد، و با اهانت و تهمت‌زنی به توجیه این تصمیم پرداخت. اجلی گفت شما با پرداختن به نویسندگانی همچون صادق هدایت، مُرَوج روح ناامیدی در بین نویسندگانید؛ شما همچنین مُبَلغ مسائل تفرقه‌انگیز قومیت‌ها در این فصلنامه‌اید؛ و خلاصه اعتراف کرد که ما اختلافات ایدئولوژیک و تئوریک پایه‌ای با هم داریم و به همین دلیل سلیقه‌ی ما حکم می‌کند که با شما همکاری نکنیم. من البته که این نشریه را تعطیل می‌کنم!

اما آن‌ها که این نشریه را دیده‌اند، خوب می‌دانند که اتهاماتِ شیخ ممد آقای اجلی بی‌اساس است و استقبال نویسندگان و شاعران، و ابراز علاقه و امید به ادامه‌ی نشر این رسانه و ارگان، خود مؤید گریز از یأس است، چرا که هیچ‌کس به خواستِ خود به استقبال یأس نمی‌رود و کسی که در این میان روح ناامیدی می‌پراکَنَد، حقا که ذات ِ ذاتی ِ آقای اجلی است و بس. ثانیاً هیچ موضوعی نیز درباره‌ی قومیت‌ها در دو شماره‌ی اخیر اشراق مطرح نگردیده است.

قبل از هر چیز، هر مدیری موظف است تا به تعهدات پیش از خود عمل کند و اجلی نیز باید طبق مقررات، مبلغ وعده کرده (توسط مدیر پیشین اداره‌ی ارشاد، حسین شاکری) را بابت کمک به فصلنامه‌ی اشراق، بپردازد. چرا که ردیف بودجه‌ی مشخصی نیز در آیین‌نامه برای کمک به نهادهای فرهنگی مستقل ِ تحت پوشش ارشاد وجود دارد. این قانون‌گریزی و عدم تمکین در برابر نظر اکثریت، نشان‌دهنده‌ی نقض آشکار حقوق اولیه‌ی انجمن‌های غیردولتی، و مصداق بارز تبعیض و بی‌عدالتی در پیکره‌ی دولتی است که بر اساس شعار "عدالت‌محوری" تکوین یافته است. این عدم تعهد و طرد از سوی مسؤولان جدید، بیانگر بغض و تسویه‌ی سلیقه‌ای و انحصاری ِ چنین مراجعی است.

اما این که چرا آقای اجلی به جای عمل به تعهدات سازمانی، عمداً اتهاماتی را متوجه انجمن ادبی اشراق و فصلنامه‌ی آن می‌سازد که اساساً موضوعیتی ندارند و بی‌ریشه و بهانه‌جویانه‌اند، دلیلی جز کینه‌ورزی و تخیلات و توهمات آقای مدیرکل گرامی، نمی‌تواند داشته باشد. توهماتی از جنس همان توهم جن و پری در کتاب‌های دینی و قرآن که خود مربی و مدرس آن هستند!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 12 تیر1384

پنجم تيرماه 1382 زهرا كاظمی خبرنگار و عكاس كانادايی ايرانی‌تبار كه در تهران به سر می‌برده پس از آن‌كه چهار روز پيش از اين روز با دوربين، كه به مثابه چشمان تيزبين او برای ثبت لحظه‌های تفكر برانگيز زندگی مردمان بود، در جلوی زندان اوين دستگير شد، با پيكری آش و لاش به بيمارستان بقيه الله كه تحت نظر سپاه پاسداران اداره می‌شود انتقال می‌يابد. زهرا كاظمی را كه اتفاقاً كارت خبرنگاری از طرف ارشاد اسلامی به همراه داشته، به دليل گرفتن عكس از خانواده‌های زندانيان سياسی دستگير كرده و در بند 209 زندان اوين زندانی و شكنجه می‌کنند.

ديری نمی‌گذرد كه بر اثر شكنجه، زهرا كاظمی پس از آن كه مدتی را در بخش مراقبت‌های ويژه گذرانده، بر اثر خونريزی مغزی درمی‌گذرد. مقامات قضايی اعلام می‌كنند كه وی بر اثر اصابت سرش به جسمی سخت(!) دچار خونريزی شده و جان باخته است. چندی بعد نشريه‌ی ليبراسيون چاپ پاريس از قول يك منبع موثق اعلام می‌کند که قاتل زهرا كاظمی را شناسايی كرده و او كسی جز قاضی سعيد مرتضوی نيست.

نویسنده‌ی خوش‌قلم و شاگرد توانای گلشیری، اکبر سردوزامی عزیز که اکنون مقیم دانمارک است، با سبک خاص و گفتار قاطعی که برای انتقاد و نقد سیاسی ــ ادبی‌اش دارد، در این‌باره به نویسنده‌های خواب‌آلوده و هپروتی ما چنین پیغام می‌دهد:

من می‌گم برین دَر ِ کون‌تونو بذارین!

با شما هستم که از شاعری فقط ترکیب کلماتو خوب یاد گرفتین؛ و از نویسندگی فقط آشنایی‌زدایی و شلتاق‌بازی و نون به نرخ روز خوردن.

از میون این همه شاعر که توی اون مرز پٌر گُهر همین جوری اروای عمه‌شون با ترکیب کلمات شلتاق می‌کنن و این همه نویسنده که اروای ننه‌شون، آشنایی‌زدایی می‌کنن، یکی پیدا نشد که دوتا جمله بنویسه راجع به کفش اون مرتضوی‌ی ِ جاکش که آدم بدونه نعلین بوده یا از اون کفشایی‌یه که سال هزار و سیصد و گوز، سی تا نعل می‌کوبیدن از پاشنه تا تیزی‌ی نوک ِ پنجه‌های اون.

از میون این همه، یکی پیدا نشد که از درد، توی کاسه‌ی سر ِ زهرای کاظمی بگه.

برین در کون‌تونو بذارین جاکشای به نرخ روز نون خور! برین هی با کلمات جلق بزنین و هی آشنایی‌زدایی کنین اروای عمه‌تون!

یک ایل و تبارتون پشم ِ خایه‌ی "احمد شاملو" هم نمی‌‌شود!

و پشم  ِ دم  ِ سوراخ  ِ کون ِ "هوشنگ گلشیری" که تمام عمرش از توش سنده می‌انداخت روی تک‌تک شما!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 21 فروردین1384

هرشب ستاره‌ای به زمین می‌کشند و باز

این آسمان غمزده، غرق ستاره‌ها‌ست!

 

از روز چهارشنبه ۶ آوریل ۲۰۰۵ رژیم انیرانی جمهوری اسلامی سایت ادبیات و فرهنگ را هم فیلتر گذاشت و فعلاً خوانندگان ما در ایران به آن دسترسی ندارند.

پیداست تیر ما درست به هدف خورده  و در پاشنه‌ی آشیل نشسته که چنین دردشان آمده‌ست!

فرهنگ ایرانی و جهانی، فرهنگ انسانی و مدرن، هم‌چون زهری‌ست که چکه‌چکه در جام گوریل‌های حاکم بر ایران ریخته می‌شود و این جانوران غریب ناسازگار با زمان را اندک‌اندک گیج می‌کند و سرانجام از پای درمی‌آورد.

راه ما به ایران هیچ‌گاه بسته نبوده و نخواهد بود. ما با وجدان بیدار ایرانی پیمان بسته‌ایم تا هیچ‌گاه  قلم آگاه‌گر و واژگان افشاگر و کشنده را از دست ننهیم.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com