تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 29 آبان1388

کابوس

 

منوچهر آتشیاكنون اگر ننویسم از شقایق نورسته‌ای در این دهانه‌ی پل

فردا شاید، بسیار دیر باشد

امروز اگر نگویم آن ستاره‌ی ناپیدا

چه رازناك

دمساز یاس بركه‌ی نزدیك است

فردا شاید، بسیار دیر باشد

مدام و مدام

به سنگِ پرتاب شده‌ای فكر می‌كنم

كه می‌رود كه به گنجشك فرود آمدن بیاموزد.

اكنون اگر بر این شقایق نورسته

اسرار این دهان هیولا را نگشایم

امشب چه دسته گلی بدهم

به آب‌های كابوس خود؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 22 آبان1388

به مناسبت درگذشت مهدى سحابى

 

مهدی سحابیمهدى سحابى (1388- 1321)، نویسنده، نقاش، مجسمه‌ساز، روزنامه‌نگار، بازیگر (در سال‌هاى دور)، و به‌ویژه مترجم برجسته درگذشت. سحابى آثار بسیارى از بزرگان ادبیات جهان را به پارسى درآورد. تولستوی، فادایف، سیلونه، فوئنتس، گاوینولدا،... و بالاتر از همه مارسل پروست از جمله نویسندگانى هستند كه سحابى در معرفى و ترجمه‌ى آثارشان قدمى ثابت داشت.

سحابى نویسنده‌یى آزاده بود و ما و همكاران‌اش نقش نمایان او را در جریان اعتصاب بزرگ روزنامه‌ى كیهان در سال 1357 هرگز از یاد نمی‌بریم. یادش گرامى و یادگان‌اش پایدار!

 

كانون نویسندگان ایران، 19 آبان 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 16 آبان1388

داد خواهیم این بیداد را

 

به نام خداوند جان و خرد

مأموری که دختر جوان را در روز 13 آبان 1388 با ضربه‌ی باتوم به سرش بی‌هوش کردپس از کودتای رسوای انتخاباتی در دوره‌ی دهم ریاست جمهوری و رویدادهای دلخراش و ناگوار پس از آن، که بانگ مهیب بر زمین خوردن تشت رسوایی کودتاگران به واسطه‌ی حماسه‌ی وصف‌ناپذیر ملت ایران، در تمامی جهان پیچید، شاهدیم شمار زیادی از هم‌وطنان‌مان پس از گذشت ماه‌ها هم‌چنان، بند در پای و تازیانه بر گرده در زیر شدیدترین فشارها، محبوس تمامیت‌خواهی کودتاگران هستند. آزاداندیشانی چون احمد زیدآبادی، عبدالله مومنی، محمد ملکی، کیوان صمیمی، مجید دری و گروه بسیاری از هم‌وطنان‌مان و همچنین فعالان سیاسی اصلاح‌طلب از شمار زندانیانی هستند که در شرایطی دشوار بدون آن‌که از سوی حاکمیت و قوه‌ی قضاییه‌ی منسوب آن، اندک وقعی به حقوق این افراد وجود داشته باشد ماه‌هاست به شکل غیرقانونی و در پی دادگاه‌های نمایشی در زندان به‌سر می‌برند.

پیمان عارف دانشجوی نخبه‌ی ایران، نفر سوم کنکور کارشناسی‌ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران، برنده‌ی مدال نقره‌ی المپیاد فیزیک و مبارزی شناخته شده در جنبش دانشجویی، تنها به دلیل اعتراض به محرومیت از تحصیل بیش از چهار ماه همراه با سایر بازداشت‌های وقایع پس از انتخابات در شرایط بسیار دشوار در زندان به‌سر می‌برد. در طول دوران تبلیغات ریاست جمهوری که محمود احمدی‌نژاد از عدم وجود دانشجوی ستاره‌دار در برابر دیدگان ملت سخن می‌راند، پیمان عارف به همراه بیش از پنجاه دانشجوی سه ستاره و محروم از تحصیل، همه‌روزه اعتراض خود را بیان داشت تا سندی دیگر از دروغ‌پردازی‌های کودتاگران برملا گردد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 8 آبان1388

گاندی یا مصدق؟

مهناز عارفی

 

محمد مصدقآن‌قدر چماق مبارزات مسالمت‌آمیز گاندی را بر سر ما کوفتند که همه‌ی ما گیج شدیم و فراموش کردیم که گاندی می‌خواست با دوستی از انگلستان جدا بشود و برای کشورش در صحنه‌ی بین‌المللی، وجهه‌ی خوبی کسب کند و ماندلا هم مایل بود که در کشورداری با سران رژیم آفریقای جنوبی همکاری کند. اما آیا ما مردم ایران مایل هستیم که دست دوستی به رژیم جمهوری اسلامی بدهیم؟ و یا این‌که مایلیم در مجلس ملایان صاحب نیم‌درصد کرسی شویم و در جنایات سی ساله‌ی آنان سهیم بشویم؟ آیا ما مردم ایران محتاج صنعت و تکنیک آدم‌کُشی اینان هستیم که مجبوریم به صورت مسالمت‌آمیز با آنان بجنگیم؟

ایران امروز، اگر دارای نظامی نیمچه انسان‌دوست بود و می‌خواست که دست استعمار جهانی را از کشورش بیرون کند و خودش صاحب معادن و ثروت‌های کشورش باشد، به استقلال خود برسد و ریشه‌ی فقر، فحشا و بی‌سوادی را در کشورش نابود کند، آن‌گاه می‌توانست با پیدا کردن شخصی مثل گاندی و به روش گاندی با استعمار جهانی به شیوه‌ی مسالمت‌آمیز مبارزه کند و از مردم جهان نیز برای آزادی ایران درخواست کمک کند تا آنان دولت‌مردان کشورشان را زیر فشار بگذارند.

اما بیایید از خود بپرسیم که ما در پنجاه سال گذشته چگونه برای ایران مبارزه کردیم؟ آقای دکتر محمد مصدق اگر واقعاً می‌خواست که با استعمار جهانی بجنگد تا انگلیس، آمریکا و شوروی که فاتحین جنگ جهانی دوم بودند را از ایران بیرون کند، آنگاه می‌توانست یک گاندی برای ایران باشد و به صورت مسالمت‌آمیز ریشه‌ی استعمار را تا قرن‌ها از ایران بیرون کند. اما مصدق دست به حرکتی زد که نتیجه‌ی آن صدها سال دیگر دامان مردم ایران را خواهد گرفت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 8 آبان1388

تاریخ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران

علی (فرهاد) امینی

 

دوره‌ی اول

اگر انقلاب مشروطه را نقطه‌ای روشن در جنبش روشنفکری ایران بدانیم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق را نقطه‌ای تاریک، و اگر رویداد و نهضت مذهبی ۱۳۴۲ را سنگ بنای تفکیک روشنفکر دینی و غیردینی و انقلاب ۱۳۵۷ را تداخل اجباری و ضروری روشنفکران دینی و غیردینی بدانیم، حوادث میان سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۷۷، ما را به علت پیدایی کانون نویسندگان و چرایی مواضع ضد متحجرانه‌ی آن رهنمون خواهد شد.

مجال نیست از نقطه‌ی روشن مشروطه شروع کنم، اما لازم است اندکی بعدتر به ظهور رضاشاه پهلوی با آن دیکتاتوری پدرانه و آمرانه از دل مشروطه‌ی آزادیخواه و ظهور تقی ارانی مارکسیست و گروه ۵۳ نفر از دل دیکتاتوری رضاشاهی اشاره کنم. هر دو حوادثی نابهنگام و چون میوه‌ای ناپخته بودند که دل‌درد جامعه‌ی روشنفکری را همراه آوردند. جامعه‌ای که نتوانست انبوه پدیده‌های مدرن را هضم کند، یک تناقض بزرگ را در ذهن تنبل خودِ آن روزگارش کاشت.

مبارزه با دیکتاتوری پدرانه و آمرانه‌ی رضاشاهی به عنوان یک آرمان، یک ایده‌آل، یک هدف والا برای روشنفکران دینی و غیردینی درآمد. هدفی خالی از بن‌مایه‌های علمی و فلسفه‌ی علمی که آن را عمدتاً درگیر تعهدهای سیاسی کرد تا عقلانیت علمی و فلسفی. درگیری سیاسی هم خلاصه شد در مبارزه با شاه یا هر آن کسی که آن بالا بر مسندی نشسته است.

با این نوع تفکر ساخت کانون یا اتحادیه یا سندیکای نویسندگان، سال‌ها به تأخیر افتاد. چراکه مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی رضاشاه، مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی محمدرضاشاه و... سال‌ها کسی در این اندیشه نبود که با تشکیل نهادهای کوچک مستقل و دموکراتیک و اشاعه‌ی درک صحیح از احقاق حقوق جمعی خواهد رسید. شاید هم رسیدن به این راه‌حل برای جامعه‌ی ما زود بود. به هررو زیربنا یا روبنای کانون نویسندگان ایران را می‌توان نخستین کنگره‌ی نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵ دانست.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 3 آبان1388

در نقد و معرفی کتاب «جلال آل‌احمد را چگونه می‌شناسید»

بدبینی به روشنفکری

 

چهره‌ی جلال آل‌احمد به قلم فیروزه مظفری پنجاه و یکمین نشست گروه ادبیات عصرکتاب با حضور استادان، دانشجویان و علاقه‌مندان ادبیات به همت اداره‌ی کل کتابخانه‌های عمومی استان در سالن اجتماعات کتابخانه‌ی عمومی سهروردی زنجان برگزار شد. این نشست عصر روز چهارشنبه 29 مهرماه، به معرفی، نقد و بررسی کتاب «جلال آل احمد را چگونه می‌شناسید؟» تألیف عصمت صدرمحمدی، با حضور نویسنده اختصاص داشت.

در ابتدای این جلسه مهدی جلیل‌خانی، سرگروه ادبیات عصرکتاب در رابطه با نویسنده و مترجم تأثیرگذار دهه‌های 30 و 40 اظهار داشت: جلال در آذرماه 1302 در تهران به دنیا آمد، دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت سپری شد. پس از اتمام دوران دبستان پدر وی به جلال اجازه‌ی تحصیل در دبیرستان را نداد اما او دور از چشم پدر در کلاس‌های شبانه‌ی دارالفنون درس خواند و روزها کار کرد.

در سال‌های آخر دبیرستان، جلال با افکار کسروی و شریعت سنگلجی آشنا گردید و همین مقدمه‌ای شد برای پیوستن وی به حزب توده.

جلیل‌خانی افزود: مؤلف سفرنامه‌ی «خسی‌ در میقات» در سال 1322 وارد دانشسرای عالی تهران شده و در رشته‌ی ادبیات مشغول به تحصیل گشت و یک سال بعد به عضویت حزب توده درآمد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 27 مهر1388

در پنجاه و یکمین نشست نقد گروه ادبیات عصرکتاب

نقد کتاب «جلال آل‌احمد را چگونه می‌شناسید»، گردآورده‌ی عصمت صدرمحمدی

 

جلال آل‌احمدپنجاه و یکمین نشست از سلسله نشست‌های نقد گروه ادبیات عصرکتاب زنجان، به معرفی و بررسی کتاب «جلال آل‌احمد را چگونه می‌شناسید؟» پژوهشی از عصمت صدرمحمدی اختصاص دارد.

این نشست، با حضور نویسنده و گردآورنده‌ی زنجانی این کتاب، روز چهارشنبه 29 مهرماه ساعت 16:30 در محل تالار اجتماعات کتابخانه‌ی سهروردی زنجان برگزار خواهد شد.

چاپ اول کتاب «جلال آل‌احمد را چگونه می‌شناسید؟»، در تابستان 1387 توسط نشر نیکان‌کتاب و در قطع رقعی به بهای 3000 تومان به بازار نشر عرضه شده که دربرگیرنده‌ی کلیاتی درباره‌ی جلال آل‌احمد و بُرش‌هایی از نثر زیبای اوست.

گفتنی‌ست جلال آل‌احمد نویسنده‌ی نامی و تأثیرگذار دهه‌های سی و چهل خورشیدی، در یازدهم آذرماه ۱۳۰۲ در خانواده‌ای مذهبی-روحانی به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. وی در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در سن چهل و شش سالگی در اسالم گیلان درگذشت. پس از مرگ نابهنگام آل‌احمد، جنازه‌ی وی به سرعت تشییع و دفن شد که باعث ایجاد باوری درباره‌ی سربه‌نیست شدن او توسط ساواک شد. همسر وی، سیمین دانشور این شایعات را تکذیب کرده‌است. ولی شمس آل‌احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به قتل رسانده‌است و شرح مفصلی در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کرده‌است.

جلال آل‌احمد در وصیت‌نامه‌ی خود آورده بود که جسد او را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند ولی از آن‌جا که وصیت وی مطابق شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری به امانت گذاشته شد تا بعدها مقبره‌ای در شأن او ایجاد شود و این کار هیچ‌گاه صورت نگرفت.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 21 مهر1388

نام تو را تمام درختان می‌دانند

سعید سلطانی‌طارمی

 

دیگر تمام کن

باور نمی‌کنم بتوانی

                      از من جدا شوی

یا این که من بتوانم روزی

دور از تو سر کنم.

آن دست‌های کوچک،

آن دامن سپید،

آن قهوه،

              آن دهان،

 

آن راه پرگره

              پُرپیچ و خم

                          که ما را

تا پیچ انتهایی تاریخ می‌کشید

 

یادت که هست؟

در کوچه‌های زنجان

                           ازمیر

                                   قاهره

در قهوه‌خانه‌ها

و آن اتاق کوچک بی‌آفتاب

ترکیب می‌شدیم

تا واژه‌ای مرکب و بی‌معنا

در یک ترانه‌ی عربی

                         ترکی

                                 یا فارسی شویم

و حس مد شهرهای کهن را

در انبساط مبهم دل‌های کودکان برسانیم

و عشق را

با لهجه‌ای به خانه بخوانیم

که هیچ واژه‌ای

با آن زبان تو را نستوده است. 


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 14 مهر1388

درکِ من از قلمرو تن

درکی صریح و بی‌پرواست.

حسین منزوی

نازنین‌ام، سلام!

چند روزی است که دارم «سخن عاشق» رولان بارت را می‌خوانم. او با فصل‌بندی‌های هنرمندانه‌اش در این کتاب، ناباورانه به تفسیر و تحلیل پنهان‌ترین حالات و ویژگی‌های عاشق می‌پردازد، و بنابراین شناخت تازه‌تری از احساس و زندگی در من بیدار کرده است.

یگانه‌ی من، حسادت بی‌حدم!

رولان بارت هم می‌گوید: «دنیا پُر از همسایگان مزاحمی است که من باید دیگری را با آن‌ها قسمت کنم. دنیا در واقع همین است: اجبار به قسمت کردن.  دنیا (دنیویات) رقیب من است... حتا شی‌ئی، مثلاً کتابی، که دیگری جذب‌اش می‌شود (من به آن کتاب حسودی می‌کنم). هر چیزی که خللی به این رابطه‌ی دو نفره وارد کند، هر چیزی که در مصاحبت ما مداخله کند و صمیمیت ما را کاهش دهد، چیزی آزارنده است. دنیا می‌گوید: "تو مال من هم هستی"».

جهانِ جنگ و جدال‌ام!

از کنارمان که می‌گذرند، به تو که نگاه می‌کنند، انگار پنجه روی گلویِ من فشار می‌دهند. این بار حسادت است. رشک است به خدا، به کیف و شال و شرم‌ات حتا. به عطر پیراهن تو که در تالارهای ذهن من می‌پیچد، به پیراهن تو که به پوست تو می‌ساید: «رشک برم کاش قبا بودمی / چون‌که...»!

دیریافته‌ترین‌ام، شیر گرم صبحانه‌ی تن من!

زبان من و تو، زبان دیگری است؛ زبان صریح تن است، و نه زبان ایماها، اشاره‌ها، استعاره‌ها و یا گفت‌وگوهای مطنطن. عینیت عاطفه‌ی من به لمس است و تمسح. همین نوشته حتا پاسخ به دست‌های نوازشگر توست، به لب‌های همیشه خواستار و خواهنده‌ی تو.

اولین‌های نداشته‌ام، زیتون و پسته‌ام، شراب کهنه‌ام!

گمان نمی‌کردم هرگز که عشقی چنین ازلی و بدوی با نشانه‌ها و رفتارهایی رمانتیک، به سراغم آمده باشد. اما رولان بارت هم به من خرده نمی‌گیرد؛ عشق مدرن هم گویا همین مشخصات بیرونی و مختصات درونی، همین دردها را با خود به همراه دارد. با این تفاوت که تنها ابزارهای آن روزآمد و تازه است و فقط اتومبیل و ایمیل و موبایل بر آن افزوده شده‌اند و البته تن‌کامی‌هایِ پالوده‌‌تر، مهنّاتر، گوارتر!

 

می‌بوسمت: مهدی

شهریور 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 8 مهر1388

آبی و صورتی (رمان)، ناهید طباطبایی، نشر علم، 1383آن‌وقت‌ها که تازه سینه‌هامان کونه بسته بود، یک پسر قدبلند و باریک بود با موهای سیاه پُرپشت و چشم‌های براق. توی چشم‌هاش همیشه برق تمسخر بود. بچه که بودیم با این دوستم عروسک‌بازی می‌کردم. آن‌وقت برادرش ما را مسخره می‌کرد و بهمان می‌خندید. فکر می‌کرد ما هم باید مثل او تیر و کمان درست کنیم و روروئک و الک‌دولک بازی کنیم. بعد هم که دیگر عروسک‌بازی نکردیم و دنبال سنگ گرد و قلمبه‌ی یک‌قل دوقل گشتیم، از پخمگی ما تعجب می‌کرد که چرا به جای این‌که با آن سنگ‌ها شیشه‌ی مردم را بشکنیم، می‌نشینیم و بازی می‌کنیم.

درس که می‌خواندیم مسخره‌مان می‌کرد. عصبانی که می‌شدیم بهمان می‌گفت: «بچه‌ننه!» آن‌وقت‌ها دلم می‌خواست برای یک‌دقیقه هم که شده پسر بشوم و بزنم دک و دنده‌اش را خرد کنم. دوازده سیزده ساله بودیم که یک‌دفعه همه‌چیز عوض شد. برادر دوستم هر شب دو انگشت قد می‌کشید و ما هم یک دفعه آب و رنگی پیدا کردیم. همان‌وقت‌ها بود که برق تمسخر از چشم‌های برادر دوستم رفت و به جایش یک برق دیگر آمد که قند تو دلم آب می‌کرد.

محبوبه چای نیّر را که سرد شده بود عوض کرد و بشقاب باقلوا را جلوی او گذاشت. نیر پکی به قلیان زد، چند تار مو را که از کنار روسری‌اش بیرون آمده بود، جلوی چشمان‌اش گرفت، به تک‌تک آن‌ها نگاه کرد و گفت: «چم».

محبوبه که می دانست «چم» یعنی «چه می‌دانم» و همیشه از این اصطلاح نیر خنده‌اش می‌گرفت، قهقهه زد. نیر آهی کشید و گفت: بعدش هم دیگر معلوم است. نظربازی و ناز و غمزه و از این حرف‌ها. تا دوستم شوهر کرد و رفت و من برای دیدن‌اش باید می‌رفتم خانه‌ی خودش.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 6 مهر1388

با سپاس از صبا خانم خوئی برای ارسال این دو شعر در سوگ پرویز مشکاتیان

 

پرویز مشکاتیان (زادهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابور - درگذشتهٔ ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در تهران)، آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر نامی ایرانپرویز جان!

     این شیوه از مردن

ز آموزه‌های کیست؟

در دوستان و دوستداران را به هجران خون جگر کردن،

این سبکِ کار

               _ ای نازنین! _

                           مشکاتیانی نیست.

 

کمبودِ روز و ماه و سال‌ات که نبود،

                                    ای دوست!

بایست‌ات آیا خود همین امروز و چونین ناگه آغازِ سفر کردن؟

ای یارِ جانی! نیک بد کردی!

این گونه بی‌مهری خوش از یارانِ جانی نیست.

 

زین سوکِ ناهنگام،

لال‌ام چو ذاتِ ترس، چون جانِ شگفتیدن.

بر من مگیر ار اُرگِ شعرم نیز ناکوک است:

که، آسمان‌ها برتر از واژه‌سرای من،

در زهره‌زارانِ هزاران در هزار آهنگِ موسیقی،

ویران‌تر از من، لالِ درد و حیرت و اندوه و ترسیدن،

خود هرچه ساز و هرچه آواز از تو در سوک است.

 

بیست و هفتم شهریور هشتاد و هشت،

 بیدرکجای لندن


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 3 مهر1388

شکنجه‌ی روزنامه‌نگاران زندانی در

«آزادترین کشور جهان»

 

سازمان ملل متحد باید برای بازدید از زندان‌های ایران و به ویژه زندان اوین هیأت تحقیق به این کشور اعزام کند. جان بسیاری از روزنامه‌نگاران زندانی در خطر است.

در حالی که محمود احمدی‌نژاد و ولی‌فقیه جمهوری اسلامی ایران آیت‌الله خامنه‌ای همچنان تکرار می‌کنند که "ایران آزادترین کشور جهان است" روزنامه‌نگاران زندانی ایران قربانی بدرفتاری و شکنجه و در شرایط اسفباری به‌سر می‌برند. احمد زیدآبادی چهره‌ی مشهور روزنامه‌نگاری در ایران برای خواندن نامه‌های دیکته شده از سوی بازجویان تحت فشار قرار دارد، پرونده‌ی بهمن احمدی‌امویی "گم" شده است اما او هم‌چنان در زندان است، و سعید متین‌پور شدیداً بیمار اما از درمان پزشکی محروم شده است. 

گزارشگران بدون مرز در این باره اعلام می‌کند: «روزنامه‌نگاران زندانی در ایران از همه‌ی حقوق ابتدایی خود محروم، وکلا و خانواده‌هایشان تهدید می‌شوند و از هیج حمایتی برخودار نیستند. محمود احمدی‌نژاد باید بر مبنای شهادت روزنامه‌نگاران شکنجه شده برای آن‌چه بر زندان‌های ایران در بعد از ٢٢ خرداد، گدشته است، حساب پس دهد. سازمان ملل متحد باید برای بازدید از زندان‌های ایران و به ویژه زندان اوین هیأت تحقیق به این کشور اعزام کند. جان بسیاری از روزنامه‌نگاران زندانی در خطر است».

احمد زیدآبادی در تاریخ ٢٤ خردادماه بازداشت و به مدت ٣٥ روز را در سلولی "قبر مانند" گذرانده است. این روزنامه‌نگار برای نوشتن نامه به رهبر جمهوری اسلامی و عذرخواهی از او شدیداً تحت فشار قرار دارد. نامه‌ی احمد زیدآبادی به آیت‌اله خامنه‌ای دو سال پیش در مطبوعات انتشار یافت و در آن این روزنامه‌نگار نوشته بود: «سؤال این است که به چه علت شرعی، عقلی، قانونی و یا عرفی و بر اساس کدام مصلحت عمومی، پرسش علنی از رهبری و یا نقد گفته‌ها و عملکرد وی، عملاً در جامعه‌ی ایران ممنوع است؟» بنا بر گفته‌های مهدیه محمدی همسر این روزنامه‌نگار، بازجو به  زیدآبادی گفته است که: «دستور داریم تو را له کنیم و اگر همکاری نکنی هر کاری دلمان خواست با تو می‌کنیم».


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 2 مهر1388

با عشق در حوالی فاجعه

محمود مکتبی

 

اول مهرماه سالروز تولد غزل‌سرای معاصر «حسین منزوی» بود، شاعری که با عشق تا حوالی فاجعه رفت. حسین منزوی از آن دست شاعرانی است که می‌توان در مورد او گفت که شکست را زندگی کرد و تلخی‌هایش را به دلنشین‌ترین زبان سرود.

شیرینی و تلخی‌های شعر منزوی به مانند سهل و ممتنع بودن آن‌ها، همگی از دیاری می‌آیند که شاعر در آن‌جا به دردهای خود خو گرفته است و ناکامی‌ها و شکست‌ها را هم‌چون عشق می‌شناسد و می‌ستاید. انسانی که در جویبار لحظه‌ها جاری بود.

 

جز همین در به در دشت و صحاری بودن

ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن

چالش‌ات چیست که تقدیر تو هم زین دو یکی‌ست

از کبوتر شدن و باز شکاری بودن

دوست‌خواهی‌ست به تعبیر تو یا خودخواهی

در قفس، عاشق ِ آواز قناری بودن

چه نشانی‌ست به جز داغ خیانت به جبین

این یهوداصفتان را ز حواری بودن

مرهمی زندگی‌ام زخمی اگر مرگم باش

که به هر کار خوشا یکسره کاری بودن

گر خزان این‌همه رنگین و اگر مرگ این است

دل کند گل به تمامی ز بهاری بودن...


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com